وبگاه فرسنگ
در یک نفسِ تازه اثرهاست، اثر شودوباره
فرسنگ مدتها بود كه تعطيل بود . تعطيل تعطيل . از نوروز به بعد چيزي ننوشتم . علي اكبر ناطقي ثابت عزيز دوباره من رو ياد اينجا انداخت و شايد شوق نوشتني در من ايجاد كرد و گرنه تنها نوشتنهام مربوط و منحصر بود به مطالبي كه براي روزنامه مي نويسم . به هر حال حالا دوباره برگشتم شايد مجالي براي طرح واگويه ها و خستگي ها . به قول قديميا خوشي هام واسه خودمه و خستگي هام واسه شما
سال نو ….هیچی!
مسعود رفیعی طالقانی
امروز هزار تصویر دیدم ، رنگ به رنگ و نقش در نقش .
چه تکاپویی بود میان مردمی که در آستانه سال تازه ، می کوشند خود را به لعابی رنگین نو کنند و انگارشان نه انگار است که از درون پوسیده و کهنه اند .
یک کودک ، لواشکی را به کام می کشید و دیگری زار زار می گریست .
یکی دستان مادرش را سخت نگه داشته بود تا در میان شلوغی ها فراموش نشود و دیگری در فراموشی ای مستانه پیشاپیش مادرش می دوید تا با فریاد او به خاطر آورد که هنوز هم دوست داشته می شود!
دخترکان بی مایه ذرتهای بخارپز را با قاشقهای پلاستیکی کوچک می خوردند و خندان از چهره پسرهایی می گفتند که روز گذشته کلامی عاشقانه و داغ را نثارشان کرده بود!
فروشندگان در درگاه مغازه هاشان بی صبرانه ورود آدمها را طلب می کردند و خریداران مصمم بودند که چیزی بخرند تا سالشان را به زیبایی هر چه تمام تر آغاز کنند و در میان کسانشان مفتخر باشند !
در میان همه این آدمهای سرخاب سفیداب مالیده ، یک حاجی فیروز جوان هم دیده می شد که با لباسی مندرس و البته قرمز رنگ صورتش را با زغال سیاه کرده بود تا در آستانه سال نو که همه را تکاپوی سفید شدن است ، سیاه و کبود ، نانی به کف آورد و شاید که آن را ماهی سفره هفت سین خود کند.
این من بودم که خیابان را تنها به نگاه می خوردم ، گاهی با سیگاری بر لب ، گاهی با سری افکنده به زیر و گاهی دیگر با انتظار پیامی که دوست داشتم …
و در میان این همه یک فراموشی موج می زد !!!
- خاک بر سرت!!!
این جمله رشته افکارم را برید !
یک موتور سوار کم بود پیش چشمم زیر چرخهای یک ماشین که تند می رفت خیلی هم تند ، فراموش شود و بمیرد . بر گرسنگان هم سخت خواهد بود که عیدشان عزا شود
کهنه فروش فرش را هم می شد فهمید که افسردگی گرفته است ، آخر مگسی هم در مغازه اش پر نمی زد . همین طور پیرمرد واکسی که البته دندانهای سفیدی داشت.
پسرک دف نواز را هم به اتوبوسی راه ندادند و من دیدم که شرمناک از سرنوشت تلخ خویش ، آلوچه دهان زده را از جیبش در آورد و به نیش کشید. آخر او گر بود و صدای سازش هم ، شاید که گوش خراش !!!
این آستانه سال نو بود
درست مثل هر بار دیگر
درست همانطور که نباید باشد
شادی افسرده بود و ایمان سست !
رستم خمار بود و پیمان شکسته !
و من که همچنان راه زیادی داشتم تا پیاده خودم را پشت کیبورد کامپیوترم برسانم ! و این جمله را به خاطر آورم که کسی می گفت : این که عید نیست ، عیب است!!!!
در تقابلم این روزها
مسعود رفیعی طالقانی
در کشاکش و تقابلم این روزها
بر بلندای جاودانگی و قهقرای وحشت
انجا که هیچ کس را تاب استقامت نیست
پرنده ای را یارای پرواز و آوازه خوانی را نفسی در گلو
نه ، هیچ یک به راه خود نیستند
هیچ کس به راه خود نیست!!!
من هنوز نمی دانم چرا زنده ام
در جبر تاریخ غوطه می خورم
و خندان بر جغرافیای بی مرز ذهنم تکرار می شوم
اقا اجازه
من دوست دارم خلبان بشوم
نه نه ، دکتر شدن بهتر است
دکتر می شوم
شاید هم مهندس برج ساز
اصلا هر چه مادرم بگوید
آخر برادرم درس خواندن را دوست نداشت و…
حالا بار حیثیت دیگران بر دوش من است
من اینجا ایستاده ام
دست در آستین فراموشی
و چشم در چشم خاک
بیهوده جوش می زنم
بیهوده حرص می خورم
خواهرم که قورمه سبزی را خوب می پزد از همه عزیز تر است
و من
سلول سلول قورمه سبزی را احساس می کنم
من در بلندای جاودانگی و قهقرای وحشت ایستاده ام
آنجا که باید خاموش ماند
همراهان مهربان وبگاه فرسنگ از این پس دوباره با شما هستیم
گزارش تصویری
یک روز عکاسی آزاد آزاد
فردوسی پور رییس جمهور می شود!؟

از هفته گذشته تا امروز که پست “فرجام درافتادن با فوتبال دولتی” را نوشتم ، کارهای و مشغله های گوناگون آزارم دادند . خوب دقت کنید که چه گفتم ! آزار
به قول هادی عزیز مصاحب و همکلام این روزهایم صراحتی هم نیست که یک “نه ” بگویی و خودت را خلاص کنی از شر این همه قید و بند….
دیشب این عادل فردوسی پور بود که شاد و خندان به خود می بالید و افتخار می کرد به این همه مردمی که از او پشتیبانی کردند. خلاصه اینکه عادل خان پیروز ماجرا شد و گرده سازمان تربیت بدنی را به خاک نشاند تا دیگر کسی هوس نکند با علایق خلق الله شوخی کند …
اتفاقات دیگری هم در هفته ای که گذشت روی داد که مهم بوده و هستند ، اما بر ما مجالی دست نداد تا از آنها بنویسیم و خلاصه اینکه همه چیز دست به دست هم داد تا عادل فردوسی پور از سه شنبه پیش تا این سه شنبه میهمان وبگاه ما باشد.
ذکر یک نکته اما واجب است .
دیشب که او در فخر خود غوطه می خورد و به راستی هم که مستحق این فخر بود ، داشتم فکر می کردم ، خدا کند به رسم ایران ما که هیچ چیز سر جای خودش نیست ، عادل فردوسی پور – گزارشگر توانا و کاربلد – به خاطر وجود این پایگاه مردمی ، یکوقت هوس ریاست جمهوری به سرش نزند !!!!!! شاید هم نمایندگی مجلس …
خلاصه اینکه با دو میلیون اس ام اس هم کسی را نباید هول بر دارد .
ای کاش در کشور ما اوج گرفتن آدم ها سودای قدرت را بیدار نمی کرد
همین ….













