وبگاه فرسنگ

اين وبگاه تا اطلاعات ثانوي روزه سكوت است

بایگانیِ شعر

در تقابلم این روزها

سکوت

سکوت

مسعود رفیعی طالقانی

در کشاکش و تقابلم این روزها
بر بلندای جاودانگی و قهقرای وحشت
انجا که هیچ کس را تاب استقامت نیست
پرنده ای را یارای پرواز و آوازه خوانی را نفسی در گلو
نه ، هیچ یک به راه خود نیستند
هیچ کس به راه خود نیست!!!
من هنوز نمی دانم چرا زنده ام
در جبر تاریخ غوطه می خورم
و خندان بر جغرافیای بی مرز ذهنم تکرار می شوم
اقا اجازه
من دوست دارم خلبان بشوم
نه نه ، دکتر شدن بهتر است
دکتر می شوم
شاید هم مهندس برج ساز
اصلا هر چه مادرم بگوید
آخر برادرم درس خواندن را دوست نداشت و…
حالا بار حیثیت دیگران بر دوش من است
من اینجا ایستاده ام
دست در آستین فراموشی
و چشم در چشم خاک
بیهوده جوش می زنم
بیهوده حرص می خورم
خواهرم که قورمه سبزی را خوب می پزد از همه عزیز تر است
و من
سلول سلول قورمه سبزی را احساس می کنم
من در بلندای جاودانگی و قهقرای وحشت ایستاده ام
آنجا که باید خاموش ماند

همراهان مهربان وبگاه فرسنگ از این پس دوباره با شما هستیم

Advertisements

من مي ترسم

مسعود رفيعي طالقاني

تو به راه خود مي روي و من به راه خود….
ديدار ما به دياري ديگر…
آنجا كه نه خانه اي باشد و نه حتي ويرانه اي
كه لختي در آن درنگ كنيم …
مي روم
برو
صحبت از هر چيز ميان ما نابجا بوده است .مي داني كه چه مي گويم ؟
ما يك عمر بيهوده خويش را تكرار كرده ايم و باور داشته ايم كه زندگي ، زنده بودن است
و يك كيسه پرتقال …
در آستان خانه اي با حوض سفالين
اين خانه را آتش مي بايدش زد
آنجا كه تصوير تازه اي نيست

ما چه خوب نقاش شده ايم ، نگارينه اي را به دست بي بركت رنگي افزودن
نه در زمانه شوكت نقاشي كه در گاه بساطي هاي تابلو فروش …
در لحظه هاي تلخ فقر
با لباسهاي تاناكورا
با كفش هاي سوراخ
و جيب هاي پاره
كه با زور دست هاي جستجوگر بكارت از كف داده اند..!

خوب بود دردي نبود و ما هنرمند بوديم!
تابلو مي كشيديم و نمي فروختيم…
زندگي مي كرديم و دوست مي داشتيم
و ديگر هيچ

من مي ترسم كه احساس امروزينم ، موهبت فقيري باشد و نگاه حسرت آميزي كه به لبو هاي داغ كرده ام
من مي ترسم كه آسمان را اگر مي بينم ، با چشمي روشن از انزوايي بي مقدار باشد و نه با دركي كه هديه اي عاشقانه است
من مي ترسم …
پس برو اي همراه من
كه ما – من و تو – بيهوده بساط كرده ايم
خويش را…