وبگاه فرسنگ

اين وبگاه تا اطلاعات ثانوي روزه سكوت است

بایگانیِ روزنامه نگاري

در حكايت يك بيانيه و هزار عمل

مسعود رفيعي طالقاني

فضاي تحريريه چه سرد و بي روح است


فضای ت�ریریه چه سرد و بی رو� است

فضای تحریریه چه سرد و بی روح است

اول ؛ پس از اينكه مجمع عمومي  انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران در حسينيه ارشاد به حد نصاب شركت كنندگان رسيد و از انحلال تحميلي نجات يافت ، اميدوار شده بوديم كه انجمني كه حالا ديگر هيات مديره ، عضو علي البدل ، بازرس و حاميان دلسوز دارد ، هنوز هم محملي براي دلتنگي هامان است . ما هنوز هم روزنامه نگاريم و از محل عشقمان معاش مي جوييم .

دوم ؛ افسوس اما انجمنمان هنوز هم به چوب صد انگ رانده مي شود و ما را ديگر قدمگاهي نيست كه در آن نفسي تازه كنيم.روزنامه نگاري مستقل مرد و روزنامه نگاران مستقل ديگر خاطره خاموش قرنهايند .

سوم ؛ ديروز در يك جستجوي ايترنتي به بيانيه رونامه نگاران مستقل رسيدم در خطاب به دولت نهم. آنجا كه هم مسلكان من كاغذي را كه نه كاغذ پاره بود !امضاكرده بودند براي آنكه به دولت نهم و شخص رييس آن گوشزد كنند تا به جاي هديه دادن به خبرنگاران ، حقوق اساسي آنها را رعايت كند. چه كاغذ دوست داشتني ي بود . چند سطر و دهها امضا. مرداد ماه بود كه اين كاغذ در همه جا منتشر شد و بلادرنگ به رويت بالا نشينان نيز رسيد . هم كيشان استقلال خواه با خود مي گفتند قلممان را هرگز نمي فروشيم .

اين هم اي بسا كه زيباتر بود .

چهارم ؛  اين گذشت اما تا آنجا كه مستقل ها ماهها حقوقي دريافت نكردند و موعد دريافت هداياي رياست جمهوري فرار رسيد . ارشاد ليستي را به روزنامه ها فرستاد تا بر اساس اسامي اعلام شده  از سوي آنها ، آقايان و خانمها بروند و هديه انباشته از مهر خود را دريافت كنند .

اعتراف ؛  نام ما كه نبود و اين نه سبب خشنودي خاطر ، كه خراشي بر جان خسته مان شد.

ما ماه ها بود كه حقوق نگرفته بوديم آخر…

پنجم ؛ بسياري از آنها كه نامشان بود اما ، بي شرم از بيانيه مرداد ، يكي از روزهاي مهر به نهاد رياست جمهوري رفتند تا ناني از مهر به كف آرند و البته به غفلت بخورند . چاره اي نبود آخر جز غفلت….

ششم ؛ ما ديگر مستقل نبوديم تا استقلالمان تنها تحفه درويشي مان باشد ، نه ، كه ما محتاج بوديم براي اينكه باز هم زنده بمانيم ، غفلت كنيم و شايد روزي ديگر! كوس استقلال برآريم.

آخر ؛ چه كسي جز روزنامه نگاران مستقل مي داند كه اين روزها بر سر روزنامه هاي غير دولتي چه مي رود؟؟؟؟

Advertisements

روزنامه نگاران سرگردان

به بهانه آنچه اين روزها بر روزنامه نگاران غير دولتي مي گذرد

مسعود رفيعي طالقاني

هيچ وقت بنا نداشتم در فرسنگ كه درست مثل خانه امن من است از مسائل مربوط به كارم چيزي بنويسم . چرا كه خستگي ها و تلخي ها را با خود به همراه مي آورد . در اين ساعت اما مجبورم تا بخشي از آنچه را بر من گذشته است بازگويم چرا كه هيچ چيز در صنف ما بر وفق مراد نيست. امروز پس از هفت ماه دوباره زاده شدم و نخستين يادداشت با اسمم در روزهاي پس از زندان – بازداشت موقت در اوين- در روزنامه اعتماد منتشر شد . يادداشتي كه بر موضوع عبور مترو از خيابان چهارباغ اصفهان نوشته ام.

روزنامه نگارم من و اين تمام هويت من است . رسانه را دوست دارم و پندارم اين است كه كار كردن براي مردم از هر تلاشي برتر است . هشت سال است كه عمرم را در تحريريه هاي گوناگون سپري كرده ام و حاصل اين قمار، جز هوس فمار ديگر نبوده است.

من مجنون نوشتنم و يك يادداشت بي عيب را از هر ديگري بيشتر دوست مي دارم.

حالا هشت سال از آن روز مي گذرد كه نخستين نوشته ام بر صفحه كاغذي كه روزنامه اش مي خوانند چاپ شد. و من آن ذوق بي منتها را از ياد نبرده ام.

هيچ وقت مداح كسي نبوده ام كه به آن خاطر از من قدرداني شود و ريالي در اين راه اضافه بر دستمزد كارم به دست نياورده ام.

هيچ گاه به روزنامه به عنوان يك كارگاه ننگريسته ام كه تنها از آن پولي حاصل آيد و چرخ لنگ زندگيم را بچرخاند ، نه ، كه روزنامه را خانه اي پنداشته ام بزرگ و سبز . و تحريريه مجالي بوده است براي يافتن گمشده هايم.تيتر زدن را دوست داشته ام و بازي با كلمات ، من را به ياد بازي هاي شيرين دوران كودكي ام انداخته است . آنگاه كه سطلي پر از قطاب را براي فروش به كوچه پس كوچه هاي محله مي بردم و پيش از آنكه كسي چيزي از آنها را بخرد ، خود همه را خورده بودم و اين تمام استقلال من بود.

نوشتن ليد خبر را هميشه چون دروازه شكوه خود پنداشته ام و با كلمه كلمه نوشته هايم زيسته ام .

اين تمام هويت من است، تمام آن

امروز اما حال روزنامه هاي ما هيچ خوب نيست . ماههاست كه دوستان من و من ريالي دريافت نكرده ايم و من كه در آغاز سال 87 طعم بازداشت در زندان اوين را چشيده ام وضعي به مراتب بدتر از ديگران دارم .

نه بيمه اي ، نه اميدي و نه آينده اي نيك ، كه بيم و نااميدي و اكنون ، تلخ تر از هر چيز ديگر است.

مي گويند دولت يارانه روزنامه هاي خصوصي را بريده و آگهي ها هم به جاي ديگري سرازير مي شوند. مي گويند روزنامه هاي ما در حال احتضارند. مديران ما مودبانه ما را به رفتن تشويق مي كنند و ماندنمان به صبر ايوبمان منوط مي شود. ما به وضوح به جستن كار ديگري تشويق مي شويم كه حرفه اي درآمد زا باشد و البته ديگر روزنامه نباشد.

حال ما اينجا هيچ خوب نيست .

دوستان همفكر ما كه جرمشان تنها كار كردن در روزنامه هاي خصوصي و البته منتقد است ، دسته دسته و پس از بي نتيجه ماندن اعتراضات صنفي شان ، تحريريه ها را ترك مي كنند و خانه نشيني را بر كار بدون دستمزد ترجيح مي دهند.و اينچنين است كه هديه نقدي آقاي رييس جمهور براي روز خبرنگار ، در زمان عسرت روزنامه نگاران ، مطاعي با ارزش مي شود تا منتقدان نيز به صف ديگران بپيوندند و نهاد رياست جمهوري را سيل روزنامه نگاران ببرد اگر چه من به شخصه از آن هم بي نصيب مانده ام .

ما به شرف خود زنده بوده ايم و حال آنكه شرف ما را كسي به يك آبنبات چوبي هم نمي خرد.

روزنامه هاي ما دارند مي ميرند و مسيحايي نيست كه دمي حيات بخش را برايشان به ارمغان آورد.

مانده ام با خاطرات كودكي چه كنم؟