وبگاه فرسنگ

اين وبگاه تا اطلاعات ثانوي روزه سكوت است

بایگانیِ انديشه

دولت؛ پاسخگو يا پرسشگر؟؟؟؟

مسعود رفيعي طالقاني
رپرهاي ايراني

با تمام احترامي كه براي مطبوعات قائلم و هر نشريه اي – حتي نشريات زرد و آنها كه نظري مخالف نظرات ما را دارند – را يك تريبون براي رواج انديشه اي مي دانم كه عده اي مخاطب مشتاق دارد، اما از بد روزگار نشريه اي به دستم رسيد كه چندان هم بي سر و صدا نيست و جماعت مشتاقي را به پرداخت بهايي دو هزار توماني وامي دارد تا از احوالات سوپر استار هاي سينما با خبر شوند و دلي خوش كنند !بگذريم از اين كه اين نشريه چيست و چه مي كند ، چه موضوع نوشته هم اين نيست و اين نوشتار كوتاه سخني ديگر را به بيان نشسته است .
گزارشي در آن نشريه بود تحت عنوان » دستگيري رپرهاي معروف ايراني» كه به وضعيت رپرها با ذكر نام و لقب پرداخته و ضمن اشاره به دستگيري عده اي از آنها توسط پليس مفاسد اجتماعي! احوالات هر يك را نيز بررسي كرده بود .
اما آنچه توجه من را به اين گزارش جلب كرد نحوه نگارش آن و جهت گيري نويسنده مطلب در خصوص رفتار فردي رپرها بود . به عنوان مثال نويسنده اين گزارش از خواننده جواني به نام «ياس » نام برده بود و ضمن اشاره به سبك آثار وي كه معضلات اجتماعي را هدف قرار داده است تاكيد كرده بود كه او خود اعتياد شديد دارد !
اين گزارش در ادامه رواج استفاده از كلمات ركيك در اكثر آثار موسيقي زيرزميني را نخستين انحراف اين گروه هاي موسيقي درعمل به رسالت اجتماعي شان بيان كرده و رسالتي خيالي را براي آنها متصورشده بود .
من در اين جا چند سئوال دارم كه پاسخ به آنها ضروري است و شايد اين موضوع مباحثه اي باشد كه با دوستان وخوانندگان گرامي مطرح مي كنم.
نخست اينكه چرا ما بر هر حركت اجتماعي كه در جامعه پديدار مي شود رسالتي را متصوريم كه بايد به سرانجامي روشن رهنمون باشد ؟ حال آنكه هر يك از اين اصطلاحات به كار رفته خود مفهومي گسترده هستند و نه در مجالي اندك قابل بررسي .
اما بر فرض اينكه هر حركت اجتماعي در قالب نهضتي مدون تعريف يابد ، هيچ گاه حق آن نيست كه با انگاره هاي ايدئولوژيك ما تخريب شود . سئوال اينجاست كه ما چه حقي داريم تا استفاده از الفاظ ركيك در اشعار مورد استفاده در موزيك هاي رپ را نشانه اي از عدول در رسالت بدانيم !
شايد اين نيز خود رسالتي است كه بر افرادي مفروض گشته است .هر چند كه امكان دارد عده اي بگويند اين چه رسالتي مي تواند باشد؟!
برداشت ، تفسير و نقدهايي اينگونه كه چيزي جز لقمه اي نان ، پشتوانه آنها نيست بدون شك من را به ياد همان اعتقاداتي مي اندازد كه تظاهر به آنها در جامعه ايراني ، راه را بر گسترش ريا گشوده است.
فلاني رد صلاحيت مي شود ، چون اعتقاد به دين ندارد ! اين را ما از كجا مي دانيم معلوم نيست !؟ فلاني طاغوتي است چون كراوات مي زند ! فلاني اين كاره است چون يقه پيراهنش را گشوده است ! و قس عليهذا…
ما كه مسئول تعيين رسالت ديگران نيستيم .
بر فرض اين هم كه خود را بر بلنداي تفكر و تفسير بدانيم ، هيچ گاه نمي شود رسالت جنبشهاي اجتماعي را با آموزه هاي ايدئولوژيكي تعريف كرد و يا حتي به نقد كشيد .
نكته ديگر اينكه چه قانون نوشته اي وجود دارد تا همه آدمها كه كاستي هاي جامعه را فرياد مي كنند خود نماد و سمبلي از برتري و والايي باشند و اگر نيستند سكوت را بر هر ديگري ترجيح دهند. اينگونه اگر باشد، هيچ منتقدي نخواهد ماند و همه بايد سكوتي ابدي اختيار كنند ، چرا كه كاستي و نقص جوي جداناپذير از زيست انسان است.
گزارشگري كه خواننده اي جوان را كه اكثر آثارش به نحوي گويا بر بيان كاستي هاي اجتماعي با زباني امروزين تاكيد دارند ، معتاد و در نتيجه ياوه گو قلمداد مي كند ، خود نيك مي داند كه پر ازكاستي است و نمي تواند خود را اجل از ديگران بداند . ذكر همه اين نكات البته منوط بر آن است كه نوشتار مورد اشاره عاري از تهمت و انگ هايي باشد كه در جامعه ايراني براي انزواي افراد ، ابزاري مورد استفاده و البته پر اقبال شده است!
همه اينها را به كناري اگر بگذاريم ، در مثل هاي ديني مگر نيست كه مسيح بزرگ در چمع يارانش كه سگي مرده را تقبيح مي كردند بر دندان هاي سپيد آن سگ دل خوش داشت و رهنمود كرد كه زشتي ها را هيچ گاه نبايد فرياد سركوفت زد . حال اگر در عملكرد خودجوش عده اي كه بي هيچ پشتوانه اي جنبشي فراگير و تاثير گذار ايجاد كرده اند خطايي ديده مي شود ، شايسته تقبيح نيست.
پس چه اراده اي پشت اين ماجرا قرار دارد كه حتي آموزه هاي ديني را نيز به سود خود مصادره كرده و ناديده مي انگارد .
سئوال ديگر اينجاست كه مگر مسئولان فرهنگي كشور براي آنچه موسيقي زير زميني خوانده مي شود ، سرمايه اي گذارده اند تا به فكر برداشتي دلخواه و مطلوب از آن باشند ؟
رواج اين انديشه كه حمايتهاي دولتي حتي در عرصه فرهنگي ، بردگي و عدم استقلال فكري توليدكنندگان را به همراه مي آورد ، اين روزها در نسل كنوني به مرز هشدار رسيده است و مخاطبان با ديدن آثاري نظير مرگ تدريجي يك رويا ساخته فريدون جيراني از تلويزيون ، بر اين انديشه مهر تاكيد نيز كوفته اند .
ما به هيچ رو حق نداريم تا درباره جهت گيري و فرجام آنچه بر آن سرمايه گذاري فكري و اعتباري نكرده ايم ، سخني به گزاف بگوييم .
وظيفه دولت پاسخگويي به نيازها است و نه پرسشگري درباره آنچه قرار است توليد شود. به اين معنا كه اگر هيچ سرمايه گذاري اي در بخش توليدات فرهنگي نشود بهتر از آن است كه سرمايه گذاري اي صورت گيرد و فرجامي دلخواه مقامات از آن مطلوب باشد . اينجاست كه استقلال راي و انديشه توليدگران فرهنگي نابود مي شود و همه چيز بوي ريا و سفارش مي گيرد . آرمانها به كنجي رانده مي شوند و خواسته هاي عده اي از صاحبان ثروت در اولويت قرار مي گيرد.
دولت پاسخگو ، پرسشگر مي شود ! و سرمايه گذاري فرهنگي به سرمايه گذاري براي ايجاد فرهنگي دلخواه مبدل مي گردد .
اين هشدار جدي است.
قسمتي متن اشعار اجرا شده توسط گروه موسيقي كيوسك ؛

آدما كلا دو دستن
يا مثل منن يا نيستن!

……………………….
علم برده پوله
پول تو دست زوره
پول و زور دنيا رو مي گردونه!

Advertisements

دريا كه نيست ، یک ماهي غنيمت است

كودك فقير

كودك فقير

مسعود رفيعي طالقاني

امشب داشتم به فقر فكر مي كردم . همچنان كه آرام آرام راه مي رفتم و مي كوشيدم تا بر خط افكارم سه راهي باز كنم تا مكاني ديگر را بازيابد.
به فقر كه نه ، شايد به فقرا .
آنان كه مي گويند بر زير خطي هستند زيرتر از افكار ما.
آنها كه وزير رفاه هم، از بردن نامشان در هراس است . همين چند وقت پيش بود كه آقاي مصري مي گفت اگر بگوييم چند نفر زير خط فقر زندگي مي كنند ، تقريبا گناهي نابخشودني مرتكب شده ايم ! چه آن آدمها ، عزت خود را فراموش مي كنند.
همان عزتي كه به خاطر داشتنش تا امروز نه دزد شده اند ، نه قاتل و نه فاحشه !!! عزتمند بوده اند و با همين عزت ، سر بر بالين نهاده اند . شايد كه عزت، هم نان شبشان بوده است و هم تمام دارايي شان.
به اين چيزها كه فكر نمي كردم . تنها به فقرا ….
بعد هي مدام چيزي در سرم مي چرخيد كه شايد ، دموكراسي بود ، حقوق برابر بود ، توزيع عدالت بود، تامين اجتماعي بود و هزار اصطلاح ديگر
من اما داشتم با مدلي ديگر به آنها فكر مي كردم. دوست داشتم كه همين حالا يكي را فقيرتر از خودم بيابم و تنها اسكناسي را كه در جيبم بود به او بدهم و بگويم برو برادر خوش باش….
اما بعد انديشيدم كه در سايه فكر كردن به فقرا با اين مدل ، دردي از آنها درمان نمي شود . يعني گاهي كه قصد داشته باشي كه به آنها ترحم كني . از ته دل برايشان آهي بكشي و شايد هم شبنم اشكي از گوشه چشم براني ….
فكر كردم اينگونه آنها را فقير تر مي كنم و سفره شان را خالي تر از هميشه
از قديم گفته اند كه نبايد به كسي ماهي داد كه ماهيگيري خوش تر است .
زنگي در سرم نواخت !!!
چرا بايد به فقرا ترحم كنم ؟ چرا؟
مگر نه اين است كه ترحم ما را دريوزه مي كند و هيچ گاه روي پايمان بازنميگرديم ؟
اين درست است و شكي در آن نيست…
پس بايد انديشه اي دوباره كرد
تمام فرياد هاي دموكراسي و حقوق برابر ما اما هيچ گاه براي فقرا ناني به ارمغان نياورده است و ارابه هاي سر رسيده از آن سوي جهان ( شاملو ) هيچ وقت نان گرمي به سوغات نياورده اند!
ماهيگيري را هم فراموش كن!
چه آنكه دريايي نمانده است !
بس تنها دعا مي كنم كه ؛ فقيري بيش از اين فقير مباد!!!!!!!
سرم را كه بالا آوردم كسي را ديدم كه مي گفت : آقا براي خدا كمكم كن!
و من ،
تنها اسكناسم را به او بخشيدم……..
و رفتم كه
راه بسيار طولاني بود و من پولي نداشتم كه نان مرد مسافر كش كنم ………………[

مدرنيته به سبك ايراني – قسمت اول

مسعود رفيعي طالقاني

 

چند وقتي است كه موضوع مدرنيته به سبك ايراني توجهم را بيش از پيش به خود جلب كرده است . مدرنيزاسيوني  كه درافتادن در آن ، ما – ايرانيان – را همچون كلاغي كه راه رفتن خويش را در ورطه يادگيري راه رفتن كبك ها ، از خاطرمي برد ، از اصالت و هويت خود دور كرده است.

سنت ها به دست فراموشي سپرده شده اند و هر انگاره سنتي به  چوب و انگ تحجر و عقب ماندگي رانده شده است. حال آنكه سنت بيش از آنكه معارض مدرنيت بوده باشد مبناي آن بوده است .

بسيار شنيده ام كه گفته اند ايرانيان هر نو رسيده اي را به سبك و سياق فكر و مكتب خويش مي آرايند و با يك «رندي تاريخي» ، هر چيز خارجي را ايراني كرده و سپس به كار مي گيرند. شيعه نيز از همين دست بوده است ؛ اسلام ايراني.

اين البته كه بيراه نيز نبوده ، چه  مقاومتهاي مدني ايرانيان در برابر تغييرات و تحميلات در اعصار مختلف نشان از همين فرهنگ «رندي» آنها  داشته است.

اين فرهنگ كهنه اما در روزگار ما شكلي ديگر به خود گرفته است . شكلي كه نه ايراني به معناي كلمه ، بلكه ايراني به مفهوم جا مانده و توسعه نيافته آن است.

ما امروز پديده هاي كارآمد دنياي مدرن را – اگر چه با اندكي تاخير طبيعي – مي بينيم ، تقاضا مي كنيم و به خدمت در مي آوريم ، اما آنها را هيچ گاه در راه واقعي و درست خود به كار نمي گيريم .

هر چيز تنها با شكل ظاهري و رياكارانه خود در اختيار ما قرار گرفته  و بهره از مواهب تكنولوژي كه در جهان پيشرفته ، اصلي انكارناپذير است ، در ايران ، تنها منحصر به چهره اي رنگ و لعاب يافته از معناي واقعي گرديده است.

توالت هاي مدرن ، ماشين آلات بهداشت فضاي شهري و لباسهاي شيك با ماركهاي مشهور ، سه نمونه از موضوع بحثي است كه از آنها در پست هاي بعد سخن خواهم گفت.

 

 

حيرت

مسعود رفيعي طالقاني

 

سيگاري گيراندم .

كام اول ؛ دود …. كام دوم ؛ حسرت …. كام سوم ؛ دريغ …

كام چهارم ؛….

شاملو را به خاطر آوردم

 

حيرتت را بر نمي انگيزد

                          قابيل برادر خود شدن

                                                  يا جلاد ديگر انديشان

 

بعد انديشيدم كه من مدتهاست حيرت نكرده ام . از هيچ چيز .

حتي از وجودي چون خودم كه سراپا حيرت انگيز بوده است .

حتي و حتي از زمانه اي كه حيرت را كه هيچ ، فرياد را بر مي انگيزد.

من حيرت نكرده ام ، هيچ گاه …

و اين شايد دردي است كه ما را مركب راكباني از نسل قابيل ساخته است.

حيرت اما چرا هم فراموش نشده و هم نيست ؟

از چه حيرت مي كنيم اين روزها ؟ از چه ؟

دانلود همه موزيكهاي دنيا!!!

مسعود رفيعي طالقاني

 

پيش ترها گفته بودم كه فرسنگ مجالي ديگر است براي من ، تا بيش از هر چيز از دردها و بغضهاي فرو خورده بگويم . از اشكهايي كه جاري نشدند تا اجبار به بلعيدنشان ، من را به گلودردي خوفناك بكشاند.

 سرفه كنم واشكهاي فرو خورده ديگر هيچ وقت بالا نيايند ، حتي به زور ده ها شربت سينه و بخور اكاليپتوس.

اما چه بايد كرد كه عرصه تنگ است . هنوز هم در قطعه هنرمندان بهشت زهراي پايان يافته ، مزار فردين شلوغ تر مي شود و چه تلخ است كه اين مسير از  آرامگاه اكبر رادي مي گذرد.

آمار فرسنگ را كه در پشت پرده باز مي خوانم ، هيچ پستي به اندازه دانلود موزيك سريال مرگ تدريجي يك رويا با صداي رضا يزداني اقبال نيافته است كه نهادن اين هم البته ابتكار هادي عزيز بوده است .

سرگيجه مي گيرد آدم . چه هنگامه تلخي است.

هر چند كه قرارمان در آغاز راه فرسنگ هم چيزي عجيب و غير از اين نبوده است . گفتن از همه جا و همه چيز ….

اين اما گويا درد آور و گاهي هم شرم آور است ، كه براي ديده شدن ، از همه چيز بگويي كه ديگران را خوش آيد .

و چه تلخ است كه ما مجبوريم ديده شويم تا بگويند ؛ احسنت موفق است.

پس نام اين پست را در اينجا مي گذارم «كلاه گشاد » تا هر كه به هواي عنوان بالايش – دانلود همه موزيكهاي دنيا اينجا را پامال كرد ، ركب خورده باشد و دردمندانه تر از ما، راه خانه خويش را  در پيش آورد .

آرام آرام دارد باورم مي شود كه مردم عقلشان به چشمشان است.

 

شبانه

مسعود رفيعي طالقاني

شبانه
شبانه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ذهنم ترافيك است . درست مثل تهران .


 

مي خواستم چيزي بنويسم ، نمي دانستم از كجا ، از كه و از كدام راه ؟ گفتني ها هنوز هم كم نيست…

ديروز يادداشتي در اعتماد ، درباره كار سياه داشتم . چيزي كه مدتها ذهنم را مشغول كرده بود . نوشتم . خلاص. كه بخواند و كه نخواند؟!

بلند گوها همه در دست ديگران اند.كار سياه را اما پاياني نيست . استثمار آدميزادان به كمترين بها . كه اين البته عجيب هم نيست ! واقع است و حسرت من نه از عجب ، كه از امر واقع برانگيخته مي شود .

اين روزها بر دار افكارم آونگم . بر آنچه به پيشاني ام به داغ درفش نگاشته است . بر حسرت سراي خويشتن خويشم .گزمه مي روم شبانه و تنهايي رشته مي كنم . هر صبح اما ، دوباره بيدار مي شوم و به جاي بيداري بهتر است بگويم جسمم را به شانه مي كشم در هياهوي آهنها و آدمها .

آنان كه ديشب مرده بودند همه ، دوباره زنده اند و تكرار خود را باز هم از سر گرفته اند ….

عده اي شان اين روزها در انديشه ی…

نشاني يادداشت كار سياه ؛ بحران خاموش

http://www.etemaad.ir/Released/87-08-12/205.htm#120282

آستانه دلهره ، موعد حداحافظي

مسعود رفيعي طالقاني

تنها وقتي كه يكي را سنگسار مي كنند و يا تن برهنه اي را  به زير ضربات تازيانه مجازات مي كنند ، نبايد گفت : انسان گرگ انسان

حالا ديگر در تمام لحظه ها انسان گرگ انسان است .

در لحظه اي كه تو از سر نياز و ناچاري دست بر دامان ديگري يازي و يا در دمي كه از بي نيازي هيچ خدايي را بنده نباشي.

از آن لحظه تا اين دم؛ انسان گرگ انسان است .

هيچ فرقي نمي كند كه ، كه باشي و چه كني .

آدمهاي اكنون به آساني از كنار هم مي گذرند و ديگر هيچ كس به سايه خود نمي انديشد. از كجا آمده ام و به كجا مي روم ديگر پرسشي فرومايه است.فقط كافيست كه كسي از اسب بيفتد. اين درست همان پايان راه است.حالا ديگر آرمانهاي مقدس آدمها به فراموشي سپرده شده اند و كسي اگر اناري دانه كند ، نه براي اينست كه به دل بگويد كاش مردم شهرش دانه هاي دلشان پيدا بود ، نه

 كه براي اين است كه انارش را در گوشه اي خلوت و بدون داشتن شريكي بخورد. سرخ شود ، سپيد شود و از زردي برادرانش خشنود باشد.

ديگر كسي به رسم گذشته دست كسي را نمي گيرد . دوستان تا پايان خوشي ها در كنار ما هستند . آستانه دلهره ، موعد خداحافظي است و اين جمله هميشه ميان آدمها شنيده مي شود:

من قصد  دخالت ندارم!!!

اين آيا حاصل مدرنيزاسيون است ؟ و مكاتب فلسفي  آدمها را به چنين وضع دردناكي دچار كرده اند؟

اين همه حق كشي حرصم را در مي آورد. مگر آدمها چقدر زندگي را دوست دارند ؟ چرا ديگر كسي حاضر نيست آنچه را كه دارد با هم نوعش تقسيم كند. چرا چند اسكناس كثيف ما را به اين روز كشانده و چرا ما ديگر هيچ آرزوي سپيدي را آرزو نمي كنيم؟

چرا چرا چرا