وبگاه فرسنگ

اين وبگاه تا اطلاعات ثانوي روزه سكوت است

بایگانیِ کوچه

چرا پرستش مردگان؟

به بهانه درگذشت احمد آقالو

عزاداری

عزاداری

در گذشت نابهنگام احمد آقالو من را هم مثل بقیه دوستداران او غمزده و متاثر کرد  چرا که او یکی ازهنرمندان تاثیر گذار در هنرهای نمایشی ایران بود .

دوستان و همکارانش مرثیه ها در باب او سرودند و یادداشت ها نگاشتند. روزنامه نگاران سرویس های فرهنگی – هنری هم همین طور .

چه ویژه نامه ها که برای آقالو در آمد و چه تصاویری از او منتشر شد که تا به حال کسی آنها را ندیده بود !

خلاصه آنکه آقالو به یک باره  دوباره در اذهان زنده شد تا همه بدانند که مرده است!!!

آقالو مرد و حالا تا زنده شد .

بیراه نیست اگر عکسش را چندی بعد در تئاتر شهر تهران بر سردری ببینیم یا در جشنواره ای به احترامش یک دقیقه سکوت کنیم.

با مرگ آقالو اما یک چیز هم دوباره در من تازه شد.

ایمان آوردم به اینکه ما چقدر مرده پرستیم

ما منتظر می مانیم تا بر جسم بی جان کسی که می شناسیمش ، فراموشش کرده ایم و تنهایش گذاشته ایم ، بنشینیم و گریه کنیم!

ما صبر می کنیم تا کسی بمیرد و بعد بگوییم یادش گرامی و راهش پر رهرو باد …

ما همیشه انتظار می کشیم که یکی در خلوتش آنچنان که پیش از این بوده است ، بمیرد و آنگاه جلوتی برایش بسازیم ، بس با شکوه.

درست مثل شاملو که فردای مرگش تازه شد ؛ شاملو . کسی که خیلی بزرگ بود حتی بیش تر از زمان زنده بودنش .

درست مثل حسین پناهی که فردای مرگش ، آه  از نهاد همه برکشید و تصاویرش بر دیوار اتاق ها نقش بست و شعرهای عجیبش بر دفترهای بسیاری نگاشته شد .

گرامیداشت یاد ، اما کسی را به کار نمی آید

هیچ کس را

یادواره تنها برای زندگان خوشایند است

و این شاید تنها تسلای دل مرده پرستان است!!!

Advertisements

لحظه های کاغذی

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن 
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین 
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته 
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده 
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی 
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری 
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها 
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری 
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث 
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

قیصر امین پور

معاش كه فراموش شود …

 

افزايش نگراني ها از سير صعودي نرخ تورم

رييس جمهور : همه چيز تحت كنترل است

لبو فروش

لبو فروش

 

 

عطر لبوي گرم ، هوش از كف هر سرما زده اي مي ربايد .

زمستان است ، آخر…

نه روزگاران ، نه

كه معيشت ما ، نخستين نياز بشر

و آدم اگر سيب – ميوه درخت ممنوعه –  را خورد ، شايد كه گرسنه بود . كسي چه مي داند؟!!!

آن سوي خيابان  يكي فرياد مي زند : يكي بخر ، چند تا ببر … بدو حراجش كردم … آتيش زدم به مالم و ….

جماعتي گرد او حلقه زده اند . بسياري به گذران وقت و اندكي هم ، يكي مي خرند تا چند تا ببرند . اهميتي هم ندارد كه آن چند تاي اضافه بر يكي ، به چه كار مي آيد!

اين سو اما ، لبو فروش پير به سختي دلبردگان خويش را به درنگ وا مي دارد ! چه آنها نمي توانند ظرفي بخرند و ظرفي ببرند .

هر قدر پول بدهند ، همان قدر آش – لبو – مي خورند.

اينگونه است كه هوش اگر از كف برود ، عقل در جاي خود سخت و استوار مي ماند . نه اينكه ما عاقليم نه ، كه عقل  ، ناي رفتن ندارد !

و حالا صداي ممتد ترمز اتومبيلي … راننده دوان دوان از پس مردي …

صبر كن ببينم ، فلان فلان شده …مگه نگفتم درو  يواش ببند … مي خواي بزنم ناكارت كنم … مي خواي …..

بعد ناخود آگاه فرياد مي زند : ديگه به اينجام – به گلويش اشاره مي كند – رسيده …

مشت گره خورده ، صورت مرد مسافر را مي شكافد .

گناه او اين است كه در را قدري محكم تر بسته است!!!

صورتش غرق در خون مي شود .

 در كوتاه ترين زمان ممكن ، جماعت حلقه زده بر گرد مرد بساطي از سويي و دل شدگان گريز پاي پير مرد لبو فروش از سوي ديگر ، بر دايره تماشاچيان نزاع خون آلود ، پيوند مي خورند .

حالا ديگر معاش جريان ندارد و تنها سخن هايي از آن ، در آمد و شد است.

نزاع كنندگان ، دست فروشان و تماشاچيان اكنون در جامه اي ديگرند .

عطر لبو فراموش شده و كسي به فكر نيست كه يكي بخرد تا دو تا ببرد !

در همين لحظه است كه من صداي پچ پچ آدمهاي اطرافم را مي شنوم . زني ميانسال مي گويد ؛ بيچاره … مردم همه به خاطر فشار زندگي بي اعصاب شدن … واي از اين گروني …

امروز فرداست . فردا كه بشود بايد چشم بگردانم تا اين بار زن ميانسال را در هسته يك نزاع تلخ ديگر ببينم كه تماشاچياني را بر گرد خويش صف آراسته است.

لبو فروش پير و مرد بساطي هم امشب بر اسكناسهاي خود بوسه مي زنند.

گناه مرد راننده ، زن ميانسال و ديگران چيست ؟؟؟؟

نامي ديگر براي زندگي

مسعود رفيعي طالقاني

 

مشتي كاغذ پاره

چند طبقه كتاب

كارتهاي ريز و درشت

دفترچه هاي تلفن

كشوهاي شلوغ و به هم ريخته

آرزوهاي دور ودراز

يك قوطي خودكار

و ذهن بيمار

اين تمام زندگي من است .

راستي يادم رفت ؛

و اين وبلاگ مسخره !!!

مي گويند دنياي مجازي، اما اين واقعي ترين دنياي ماست .

چه ساعتها را به اميدي نا معلوم صرف آن مي كنيم . صرف زندگي .

قرار است به كجا ختم شود ؟

ما به كدام بهشت رهنمونيم و يا به كدام جهنم ؟

نه اينكه بخواهم نا اميد باشم و يا اينكه شما را به اميدي تازه ، اميدوار كنم . نه ! كه مي خواهم فرياد بزنم .

كاش حد فاصل تولد تا مرگ را اين همه درد پر نمي كرد كه بعد خوانده شود ؛ زندگي !!!!

كاش زندگي نام ديگري داشت .كاش نام آن «باتلاق «بود . چه ملموس تر و چه پذيرفتني تر مي شد . چقدر راحت تر مي شد توي آن فرو  رفت .

 مگر نه اين است كه بايد زندگي كرد ، به هر قيمت ممكن . پس كاش نام ما نيز چيز ديگري بود .

كاش نام هر دوي ما .

انسان نه و زندگي نيز ،هرگز

حالا كه مفاهيم را نمي شود تغيير داد. بياييد نامها را از نو بسراييم.

مساحت رنج – قیصر امین پور

مساحت رنج

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

یادداشتهای گمشده – قیصر امین پور

یادداشت های گم شده

پس کجاست ؟
چند بار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیر و رو کنم :
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارتهای اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام…
پس کجاست ؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوارو بار
صورت خرید جنس های خانگی …
پس کجاست ؟
یادداشت های درد جاودانگی ؟

حيرت

مسعود رفيعي طالقاني

 

سيگاري گيراندم .

كام اول ؛ دود …. كام دوم ؛ حسرت …. كام سوم ؛ دريغ …

كام چهارم ؛….

شاملو را به خاطر آوردم

 

حيرتت را بر نمي انگيزد

                          قابيل برادر خود شدن

                                                  يا جلاد ديگر انديشان

 

بعد انديشيدم كه من مدتهاست حيرت نكرده ام . از هيچ چيز .

حتي از وجودي چون خودم كه سراپا حيرت انگيز بوده است .

حتي و حتي از زمانه اي كه حيرت را كه هيچ ، فرياد را بر مي انگيزد.

من حيرت نكرده ام ، هيچ گاه …

و اين شايد دردي است كه ما را مركب راكباني از نسل قابيل ساخته است.

حيرت اما چرا هم فراموش نشده و هم نيست ؟

از چه حيرت مي كنيم اين روزها ؟ از چه ؟