وبگاه فرسنگ

اين وبگاه تا اطلاعات ثانوي روزه سكوت است

بایگانیِ سیاستنامه

دولت؛ پاسخگو يا پرسشگر؟؟؟؟

مسعود رفيعي طالقاني
رپرهاي ايراني

با تمام احترامي كه براي مطبوعات قائلم و هر نشريه اي – حتي نشريات زرد و آنها كه نظري مخالف نظرات ما را دارند – را يك تريبون براي رواج انديشه اي مي دانم كه عده اي مخاطب مشتاق دارد، اما از بد روزگار نشريه اي به دستم رسيد كه چندان هم بي سر و صدا نيست و جماعت مشتاقي را به پرداخت بهايي دو هزار توماني وامي دارد تا از احوالات سوپر استار هاي سينما با خبر شوند و دلي خوش كنند !بگذريم از اين كه اين نشريه چيست و چه مي كند ، چه موضوع نوشته هم اين نيست و اين نوشتار كوتاه سخني ديگر را به بيان نشسته است .
گزارشي در آن نشريه بود تحت عنوان » دستگيري رپرهاي معروف ايراني» كه به وضعيت رپرها با ذكر نام و لقب پرداخته و ضمن اشاره به دستگيري عده اي از آنها توسط پليس مفاسد اجتماعي! احوالات هر يك را نيز بررسي كرده بود .
اما آنچه توجه من را به اين گزارش جلب كرد نحوه نگارش آن و جهت گيري نويسنده مطلب در خصوص رفتار فردي رپرها بود . به عنوان مثال نويسنده اين گزارش از خواننده جواني به نام «ياس » نام برده بود و ضمن اشاره به سبك آثار وي كه معضلات اجتماعي را هدف قرار داده است تاكيد كرده بود كه او خود اعتياد شديد دارد !
اين گزارش در ادامه رواج استفاده از كلمات ركيك در اكثر آثار موسيقي زيرزميني را نخستين انحراف اين گروه هاي موسيقي درعمل به رسالت اجتماعي شان بيان كرده و رسالتي خيالي را براي آنها متصورشده بود .
من در اين جا چند سئوال دارم كه پاسخ به آنها ضروري است و شايد اين موضوع مباحثه اي باشد كه با دوستان وخوانندگان گرامي مطرح مي كنم.
نخست اينكه چرا ما بر هر حركت اجتماعي كه در جامعه پديدار مي شود رسالتي را متصوريم كه بايد به سرانجامي روشن رهنمون باشد ؟ حال آنكه هر يك از اين اصطلاحات به كار رفته خود مفهومي گسترده هستند و نه در مجالي اندك قابل بررسي .
اما بر فرض اينكه هر حركت اجتماعي در قالب نهضتي مدون تعريف يابد ، هيچ گاه حق آن نيست كه با انگاره هاي ايدئولوژيك ما تخريب شود . سئوال اينجاست كه ما چه حقي داريم تا استفاده از الفاظ ركيك در اشعار مورد استفاده در موزيك هاي رپ را نشانه اي از عدول در رسالت بدانيم !
شايد اين نيز خود رسالتي است كه بر افرادي مفروض گشته است .هر چند كه امكان دارد عده اي بگويند اين چه رسالتي مي تواند باشد؟!
برداشت ، تفسير و نقدهايي اينگونه كه چيزي جز لقمه اي نان ، پشتوانه آنها نيست بدون شك من را به ياد همان اعتقاداتي مي اندازد كه تظاهر به آنها در جامعه ايراني ، راه را بر گسترش ريا گشوده است.
فلاني رد صلاحيت مي شود ، چون اعتقاد به دين ندارد ! اين را ما از كجا مي دانيم معلوم نيست !؟ فلاني طاغوتي است چون كراوات مي زند ! فلاني اين كاره است چون يقه پيراهنش را گشوده است ! و قس عليهذا…
ما كه مسئول تعيين رسالت ديگران نيستيم .
بر فرض اين هم كه خود را بر بلنداي تفكر و تفسير بدانيم ، هيچ گاه نمي شود رسالت جنبشهاي اجتماعي را با آموزه هاي ايدئولوژيكي تعريف كرد و يا حتي به نقد كشيد .
نكته ديگر اينكه چه قانون نوشته اي وجود دارد تا همه آدمها كه كاستي هاي جامعه را فرياد مي كنند خود نماد و سمبلي از برتري و والايي باشند و اگر نيستند سكوت را بر هر ديگري ترجيح دهند. اينگونه اگر باشد، هيچ منتقدي نخواهد ماند و همه بايد سكوتي ابدي اختيار كنند ، چرا كه كاستي و نقص جوي جداناپذير از زيست انسان است.
گزارشگري كه خواننده اي جوان را كه اكثر آثارش به نحوي گويا بر بيان كاستي هاي اجتماعي با زباني امروزين تاكيد دارند ، معتاد و در نتيجه ياوه گو قلمداد مي كند ، خود نيك مي داند كه پر ازكاستي است و نمي تواند خود را اجل از ديگران بداند . ذكر همه اين نكات البته منوط بر آن است كه نوشتار مورد اشاره عاري از تهمت و انگ هايي باشد كه در جامعه ايراني براي انزواي افراد ، ابزاري مورد استفاده و البته پر اقبال شده است!
همه اينها را به كناري اگر بگذاريم ، در مثل هاي ديني مگر نيست كه مسيح بزرگ در چمع يارانش كه سگي مرده را تقبيح مي كردند بر دندان هاي سپيد آن سگ دل خوش داشت و رهنمود كرد كه زشتي ها را هيچ گاه نبايد فرياد سركوفت زد . حال اگر در عملكرد خودجوش عده اي كه بي هيچ پشتوانه اي جنبشي فراگير و تاثير گذار ايجاد كرده اند خطايي ديده مي شود ، شايسته تقبيح نيست.
پس چه اراده اي پشت اين ماجرا قرار دارد كه حتي آموزه هاي ديني را نيز به سود خود مصادره كرده و ناديده مي انگارد .
سئوال ديگر اينجاست كه مگر مسئولان فرهنگي كشور براي آنچه موسيقي زير زميني خوانده مي شود ، سرمايه اي گذارده اند تا به فكر برداشتي دلخواه و مطلوب از آن باشند ؟
رواج اين انديشه كه حمايتهاي دولتي حتي در عرصه فرهنگي ، بردگي و عدم استقلال فكري توليدكنندگان را به همراه مي آورد ، اين روزها در نسل كنوني به مرز هشدار رسيده است و مخاطبان با ديدن آثاري نظير مرگ تدريجي يك رويا ساخته فريدون جيراني از تلويزيون ، بر اين انديشه مهر تاكيد نيز كوفته اند .
ما به هيچ رو حق نداريم تا درباره جهت گيري و فرجام آنچه بر آن سرمايه گذاري فكري و اعتباري نكرده ايم ، سخني به گزاف بگوييم .
وظيفه دولت پاسخگويي به نيازها است و نه پرسشگري درباره آنچه قرار است توليد شود. به اين معنا كه اگر هيچ سرمايه گذاري اي در بخش توليدات فرهنگي نشود بهتر از آن است كه سرمايه گذاري اي صورت گيرد و فرجامي دلخواه مقامات از آن مطلوب باشد . اينجاست كه استقلال راي و انديشه توليدگران فرهنگي نابود مي شود و همه چيز بوي ريا و سفارش مي گيرد . آرمانها به كنجي رانده مي شوند و خواسته هاي عده اي از صاحبان ثروت در اولويت قرار مي گيرد.
دولت پاسخگو ، پرسشگر مي شود ! و سرمايه گذاري فرهنگي به سرمايه گذاري براي ايجاد فرهنگي دلخواه مبدل مي گردد .
اين هشدار جدي است.
قسمتي متن اشعار اجرا شده توسط گروه موسيقي كيوسك ؛

آدما كلا دو دستن
يا مثل منن يا نيستن!

……………………….
علم برده پوله
پول تو دست زوره
پول و زور دنيا رو مي گردونه!

Advertisements

آقا محمد جان کجایی!

آقا م�مد جان کجایی؟

آقا محمد جان کجایی؟

این روزها بحث دعوت از خاتمی تبدیل به بحث داغ روز شده…

کلی سایت و کمپین و … تشکیل شده.. یکی از این سایتا به نام «موج سوم» http://www.mowj.ir مطلب جالبی داشت که تو این پست آوردم

متن زیر دقیقا از سایت موج سوم برداشت شده.. بخونید! البته توصیه می کنم دانلود کنید..

 

فايل ويديويي و متن شعر نیما دهقانی شاعر و طنز پرداز جوان كشورمان كه در همايش «موج سوم» به ميزباني «پویش دعوت از خاتمی» قرائت شد و مورد استقبال گسترده حاضرین قرار گرفت، در ادامه آمده است. «پويش دعوت از خاتمي» از شما پويشگران عزيز درخواست مي‌كند قايل ويديويي زير را از طريق ايميل و بلوتوث در اختيار ايرانيان بيشتري قرار دهيد. در ادامه مي‌توانيد ضمن مشاهده اين گزارش ويديويي، آن را به دو فرمت مناسب براي رايانه‌ها و تلفن‌هاي همراه دانلود كنيد

__ 

دانلود کنید
(حجم 8.44 مگابایت)

دانلود کنید با فرمت سازگار با تلفن همراه
(حجم 4.8 مگابایت)

 

سلام آقا محمد با ارادت و عرض احترام از روی عادت

به رسم خوب ایام رفاقت نوشتم نامه تا گیرم سراغت

نوشتم نامه ای با عشق و امید اگر خطم بده لطفاً ببخشید

گمانم برده ای مارا ز یادت؟ منم … «کبلا مرادو» از ولایت

چه ایام خوشی با هم سپردیم چه بحث و گفتمان‌هایی که کردیم

حدوداً دوم خرداد بودا … دل مردم ز غم آزاد بودا

مث برق و مث توفان گذشت‌ها … به یادت هست که؟ هفتاد و هشت‌ها

کجایی مشتی؟ اینجا جات خالی‌ست بدون تو تو ده صلح و صفا نیست

به این شدت که نه … اما خدایی محمد خاتمی! … جداً کجایی؟

تو یاهو وقتی on هستم که نیستی کلوب و سیصدوشصتم که نیستی

نه اخبار و نه بیست و سی میایی هنوز چپ می‌زنی؟ یا با اونایی؟

دل مردم براتان تنگه تنگه … «حتی خاطرات تلختم واسه ما … خیلی قشنگه

(زیادی شد اگر این مصرع فوق ولیکن شد پر از احساس و از ذوق! (با تشکر از گروه سون)

همه اینجا سلامی می‌رسانند اگرچه اکثراً چندی‌ست خوابند

ولی شکر خدا این کدخدائه می‌گن قلبش طلاس … دستش شفائه

اصن دست روی هر چی که می‌ذاره طلا می‌شه … سه سوت! ردخور نداره

خدا مرگم بده …كافر شدم باز چرا این‌گونه شد این نامه آغاز؟

به قول شاعر رند نظرباز(؟!) بدون نام او کی نامه شد باز؟

«به نام حضرت باری تعالی»

( بدین صورت شروع شد نامه … حالا!)

محمد خاتمی … حالت چطوره؟ بگو دانم که احوالت چطوره؟

هنوز کیفیت به کوکه … شاده جونت؟ هنوز سبزه سرت؟ سرخه زبونت؟

دماغت چاقه؟ اوضات خوبه سید؟ هنوز جنس عبات مرغوبه سید؟

هنوز هم بی‌جهت می‌خندی یا نه؟ به نافت گفتمان می‌بندی یا نه؟ (در صورت حذف بیت زیر جایگزین شود لطفاً)

هنوز دل به همه می‌بندی یا نه؟ به ریش جامعه می‌خندی یا نه؟

هنوزم طالب اصلاح هستی؟ به قول کدخدا … گمراه هستی؟

اگر از حال ماها هم بخواهی سلامت … شادمانی … روبه راهی

تمام مردم ده خوب خوبند زنان مثل قدیم … در رفت و روبند

و مردان مثل سابق گرم کارند نه معتادند و نه دیگر خمارند

جوونای ده پایین و بالا … همه دنبال تحصیلن به مولا!

نه ماهواره نه علافی … نه هیزی … نه کوکائین … نه شیشه … نه مریضی

از اون روزی که رفتی از ده ما از این رو شد به اون رو کل اوضا(ع)

خلاصه از جلو … پایین و بالا به ما خوب می‌رسن … الحمدللا

كريم اوقلي که گاوش شیر می‌داد! همون که سهم آب و دیر می‌داد

درست شد وام تعمیرات خونه‌اش … جواد هم زن گرفته نوش جونش!

خودت دیدی که ده چی بود … چی شد زن اوستا غلام هم ساکشنی شد!

می‌گن جراحی کرد هفتاد و نه بار … حالا باید ببینيش … روم به دیوار!

پس از یک دوره فعل و انفعالات … هزار الله اکبر … از کمالات!

همه خوشحال و شاديم و غمي نيست دگر بحث حضور خاتمي چيست؟

تمام گاوها … گوساله‌ها خوب عموها … عمه‌ها و خاله‌ها خوب

مراتع سبز … شالی‌ها به سامان هوا عالی … بهاری … ناز … مامان!

می‌گم راستی رضاتون چونه؟ سید؟ هنوزم درسشو می‌خونه سید؟

می‌خواست دکتر بشه از اون قدیما؟ تهش شد یا که زایید زیر درسا؟

نوشتی توی آن دستخط پیشی می‌خواد دکتر شه … می‌گفتی: «نمی‌شی

یه دانشگاه زده آکسفورد اینجا که مدرک می‌ده مفتی … ده تا ده تا!

به زیرک‌ها … به دانشجوی باهوش … مگه کردان نیومد؟ خوب اونم روش!

رفیقت بود که یک ذره تپل بود … مشاور بود اگرچه، عقل کل بود!

دماغش چاقه؟ فوله گیگا بایتش؟ هنوز چیز می‌نویسه توی سایتش؟

فرامرز بچه مش اصغرآقا براش کامنت می‌ذاره … روزی صدتا

آخه پهنای باند ما زیاده … یه جورایی سر شیرش گشاده

خدا قوت بگو به این رئیسا … چه حالی داد به این وب‌لاگ نویسا

پروکسی و مروکسی ما نداریم صدا داریم ولی سیما نداریم!

همه چی اینورا آزاد و مفته اینو بی‌بی توی اخبار شنفته

رسیور این طرف‌ها هم حلاله arab sat این وری … سمت شماله!

می‌گن ارزونی بی‌سابقه است این انیشتینه؟ خدایا! نابغه است این؟

اصن دنیا به یک هو زیر و رو شد شنیدی بوش چطور بی‌آبرو شد؟

شنیدی چیزی از طرحای تازه؟ (قلندر خوابه و شب هم درازه؟)

جلو قاچاق خشخاشو گرفتن شنیدی کل اوباشو گرفتن؟

خدا خیرش بده ما که رضاییم نباشه، دسته جمعی کله پاییم

ز وضع قوت گر خواهی بدانی پریم تا خرخره از شادمانی

اگر یک دو نفر هم شکوه دارند از آن مزدورهای جیره خوارند

ملالی نیست اینجا طبق آمار به جز دوری تو آن هم نه بسیار

برنج و نان و گندم هست کافی می‌گم راستی توهم با قالیبافی؟!

ببینم توی دوری از ریاست … خبرهایی شنیدی از سیاست؟

شنیدی گنجی و آزاد کردن؟ به شدت مردم و ارشاد کردن؟

شنیدی توی دانشگاه زنجان … شنیدی چیزی از الهام و کردان؟

شنیدی برج میلاد و فروختن؟ شنیدی می‌شه چند تایی گرفت زن؟

خلاصه وضع ما که بی‌مثال است گرانی؟ چی؟ تورم؟ نه … محال است

«برنج آنجا کیلویی خون باباست؟» برو سید، اینم از اون جواباست

برنج اینجا نهایت صد تومان است مرامی، بهترین جای جهان است

خیار و سیب‌زمینی مفت مفت است همان‌طوری که در آمار گفته است

تورم یک دو در صد «رشد» کرده … گرانی سوی مردم «پشت» کرده

تساهل معنی تازه گرفته … نمونه‌اش قافیه در مصرع فوق!!

تمام شد جیره کاغذ ولیکن حکایت همچنان باقی‌ست عمراً

خلاصه می‌کنم ای خاتمی جان ببین من چه خوشم: «آخ جانمی جان!!»

همه خوشحال و شادیم و غمی نیست نیازی به حضور خاتمی نیست

به جان تو خوشیم بسیار سید! حالا می‌خوای بیای چی کار سید؟

برو هر جا که حال کردی سفر کن اصولاً فکر ده از سر به در کن

برو ایتالیا … قسطنطنیه ولایت را دودر کن کی به کیه؟

فقط رفتی اگر از این بیابان سلامم را رسان لطفاً به باران

در آخر این تو و این وضع ایران

حالا می‌خوای بیا … می‌خوای بپیچان!

انتخابات تمام شد

Image

Image

Image

Image

Image

Image

جاده های ابریشمی

هادی رفیعی

كمي دورتر از تنگه سوئز، بالاي خليج فارس (که تازگی عربی هم خوانده می­شود)، پايين­تر از درياي خزر، كشور ايران قرار دارد.

كشوري كه امروز پس از پشت سر گذاشتن چندين انقلاب سياسي-مذهبي، به زودي حركت رو به پايين خود را آغاز مي­كند.

چاههاي نفت به زودي به اتمام مي­رسند، اگر هم نرسند خودمان مقدار زيادي پيش فروش مي­كنيم تا زودتر به اتمام برسند؛ تا رفته رفته همه­ی اتفاقات بعد از ملي شدن صنعت نفت، به تاريخ بپيوندد. به زودی ايران، در حال دست و پا زدن در راه توسعه، در خواهد يافت كه به افغانستان دوم تبدیل گشته و شهر بزرگي مثل تهران، از مكيدن چاههاي نفت نقاط جنوبي ايران، حالا دیگر تبديل به اژدهايی بي سر و ته شده است. در چنين شرايطي و با حمايت­هاي بي دريغ دوستان و مسئولان، فرقه­هاي تندرو و فرقه­های مذهبي همچون قارچ از خاك سر بر مي­آورند و مجددا فرار مغزها و كوچ نشيني از منطقه سرعت مي­گيرد. و آينده از آن دو همسايه ي بزرگ كره زمين، يعني يكي شرق دور و ديگري آمريكاي نزديك خواهد شد.

برگرديم به كمي عقب­تر، زماني كه ايران بر سر اتوباني بود به نام جاده ابريشم، كه ماركوپولوها از آن عبور كردند. زمانی که ايران مهد و مركز علم و فرهنگ و هنر و چه و چه بود.

هر چه در خود داشت دو دستي به فرزندان اروپا و آمريكا هديه مي­كرد، تا جايي كه كودكان خود را دانشمنداني ساخت و فرستاد براي ياري رساندن به غرب. همان غربی که علمي راه انداخت به نام روانشناسي، با این شعار که همه چيز را مثبت ببینيد. غافل از اینکه كه خود باعث افسردگي­هاي طولاني مدت می­شود. حال غربی­ها، خود در راه آموختن واقع بيني هستند در حالی که به ما مي­آموزند در بدترين شرايط نيز مثبت باش و… .

از جاده ابريشم گفتم و از مهد علم و دانش. البته منظور اين نيست كه به گذشته برگرديم، بلكه باید با تكنولوژي روز به پیشواز آينده برويم. اما آينده­اي از جنس زماني كه نفت نداشتیم، و متكي به اين مايع سياه دردسرساز نبودیم. نفتی که دولت هاي زيادي را در سوداي ثروت اندوزي بي­آبرو، و مردم بيشماري را آواره و جنگ هاي خونين چند ساله به راه انداخته است. همان زماني كه ايران مركز جاده ابريشم بود.

هر چند امروزه جاده ابريشم نداريم و رنگ اقلامي كه از چين به كشورهاي ديگر مي­روند را نمي­بينيم، تا با جنس­های درجه چندمی چینی بازارهای خود مقایسه کنیم. لاجرم دیگر امروزه بعد از تحت تاثير قرار گرفتن از سياستهاي غرب، از شرق دستور می­گيريم و سپاسگذار چين جهانخوار می­شويم، و همه با هم به سوي جهاني چيني پيش می­رويم. بگذریم.


در چنين شرايطي ما می توانیم دوباره از نو شروع کنیم. ما مي توانيم با اقدام به يك انقلاب فرهنگي كه نيازش به شدت احساس مي شود، از ابزارهاي امروزی نظير همين اينترنت استفاده و آن راجايگزين جاده ابريشم كنيم. شاید بگویید همه­ی کشورها می­توانند و چه فرقی بین ایران و جاهای دیگر دنیا وجود دارد؟ اما تفاوت دارد، یک ما ایرانی هستیم و دو به آینده امیدوار؛ همانطور که دانشمندان زمان جاده ابریشم بوده­اند.

شاید باید ابزارهاي آينده را تبديل به جاده­هاي ابريشمي بكنيم. و طي يك انقلاب فرهنگي از طریق اين جاده­ها، غني­ترين فرهنگ­ها را صادر و غنيمت­هاي تكنولوژي روز را جمع آوري و بين نيروهاي تازه نفس فرهنگي خود قسمت كنيم.

البته این انقلاب، ميسر نخواهد شد مگر با پس زدن چتر سنگين سياست، که امروزه بر افکار سایه افکنده است.

امیدوارم ايران نه صرفا مسیر جاده ابريشم، بلكه خود، مقصد آن باشد.

واضح است که اين لشگر، سربازاني مي­طلبد زبده. زبده­تر از آن كه صرفا شمشير بازاني قوي پنجه باشند و يا رايزناني ديپلمات. بلكه افرادي تاريخ ساز مي­خواهد كه سنگيني اين مايع سياه را از دل­ها بزدايند و دژ خود را با فرهنگي غني بازسازي كنند و بازگشتي فرهنگي به خاوري ميانه داشته باشد.

آغازي براي وبگاه فرسنگ

مسعود رفیعی طالقانی
درست است که پیش از ما خیلی ها نشستند و فکر کردند ، حسرت کشیدند و خون دل خوردند ، حبسها رفتند و مرارت کشیدند، غوغا کردند و سر به عصیان زدند ، راه رفتند و گریستند، ایستادند و خندیدند ، بازماندند و مردند و چیزی فراتر از آنچه هست و دیده می شود کشف نکردند اما من هنوز بر این باورم که چیزی ورای همه آنچه هست ، وجود دارد و صد البته که دست یافتنی است.
اینک اگر چه کشف و شهود گذشتگان به تاریخ پیوسته و تنها درد کاستی های متون فلسفی و ادبی را دوا می کند اما می شود چیزی را کشف کرد که در آینده اندکی از درد ها و دلمشغولی های آدمیان را بکاهد و سبب ساز واقعه ای خجسته گردد.
عنوان فرسنگ از همین رهگذر است که بر پیشانی این نشریه مجازی نشسته است .چرا که به همان اندازه مفهومی دور و دراز و دست نیافتنی است که مفهومی نزدیک و سهل را می رساند حال آنکه ما هنوز نمی دانیم که گمشده گریز پای ما نزدیک است یا جایی دورتر.
به هیچ رو بنایی نیست که در فرسنگ رویدادی شگفت پدید آید و شاید بهتر باشد که بگویم چیزی به معنا و اندازه شگفتی ، هنوز پدید نیامده است . فرسنگ اما کوششی سیال و پر علاقه خواهد بود برای دست یابی به چیزی که فراتر از همه چیزها ست .
در گام نخست این باور را در خود تقویت شده یافته ام که حاصل آمدن معنا و پیدایش مفهوم گمشده با فکر و خیال ممکن نیست پس باید که کاری صورت پذیرد . چه پیدایش فرسنگ از همین رهگذر است .
گام دوم اما پیاده راهی است برای وصل به آنچه جستجو می شود و این قدمگاه ، نیست به جز فرهنگ و اجتماع .پس رویکرد فرسنگ همین خواهد بود.
شاید روزگاری نه چندان دور از دل این خانه مجازی فیلمنامه ای در آید و شاید یک نمایشگاه عکس و شاید هم کتابی.حجمی زیبا هم چندان دور از انتظار نیست.
این را دیگر نه خوب می دانم و نه تلاش می کنم که بدانم.
بیشتر بر آنم تا طبیعت را به همکاری و همیاری طلب کنم تا آنچه را که مقدر و مقدور است حاصل آورد.
پس در هر گامی به انتظار خواهیم نشست تا نظرات دوستان گرانمایه را دریابیم وآنان را در سوی بهبودی و شناخت به کار گیریم.لازم به ذکر این نکته نیز هست که آغاز هر راهی نقد مخاطبان فهیم را طلب می کند.
فرسنگ ، کوششی مشترک خواهد بود از دو عموزاده که رابطه دوستانه شان بیش از ربط خونی و نسبی شان استوار است. چرا که با لحاظ کردن ربط نسبی ، سالی به دوازده ماه هم یکدیگر را نخواهند دید!
با ما باشید که پیاده ایم و پیاده روی در کوچه کوچه شهر خاکستریمان با خانه های فرسوده و انبوه مردمان خسته و گرفتار ، رفیق خوش مرام می طلبد.