وبگاه فرسنگ

اين وبگاه تا اطلاعات ثانوي روزه سكوت است

بایگانیِ ایرانشهر

سال نو ….هیچی!

مسعود رفیعی طالقانی

حاجی فیروز

حاجی فیروز

امروز هزار تصویر دیدم ، رنگ به رنگ و نقش در نقش .
چه تکاپویی بود میان مردمی که در آستانه سال تازه ، می کوشند خود را به لعابی رنگین نو کنند و انگارشان نه انگار است که از درون پوسیده و کهنه اند .
یک کودک ، لواشکی را به کام می کشید و دیگری زار زار می گریست .
یکی دستان مادرش را سخت نگه داشته بود تا در میان شلوغی ها فراموش نشود و دیگری در فراموشی ای مستانه پیشاپیش مادرش می دوید تا با فریاد او به خاطر آورد که هنوز هم دوست داشته می شود!
دخترکان بی مایه ذرتهای بخارپز را با قاشقهای پلاستیکی کوچک می خوردند و خندان از چهره پسرهایی می گفتند که روز گذشته کلامی عاشقانه و داغ را نثارشان کرده بود!
فروشندگان در درگاه مغازه هاشان بی صبرانه ورود آدمها را طلب می کردند و خریداران مصمم بودند که چیزی بخرند تا سالشان را به زیبایی هر چه تمام تر آغاز کنند و در میان کسانشان مفتخر باشند !
در میان همه این آدمهای سرخاب سفیداب مالیده ، یک حاجی فیروز جوان هم دیده می شد که با لباسی مندرس و البته قرمز رنگ صورتش را با زغال سیاه کرده بود تا در آستانه سال نو که همه را تکاپوی سفید شدن است ، سیاه و کبود ، نانی به کف آورد و شاید که آن را ماهی سفره هفت سین خود کند.
این من بودم که خیابان را تنها به نگاه می خوردم ، گاهی با سیگاری بر لب ، گاهی با سری افکنده به زیر و گاهی دیگر با انتظار پیامی که دوست داشتم …
و در میان این همه یک فراموشی موج می زد !!!
– خاک بر سرت!!!
این جمله رشته افکارم را برید !
یک موتور سوار کم بود پیش چشمم زیر چرخهای یک ماشین که تند می رفت خیلی هم تند ، فراموش شود و بمیرد . بر گرسنگان هم سخت خواهد بود که عیدشان عزا شود
کهنه فروش فرش را هم می شد فهمید که افسردگی گرفته است ، آخر مگسی هم در مغازه اش پر نمی زد . همین طور پیرمرد واکسی که البته دندانهای سفیدی داشت.
پسرک دف نواز را هم به اتوبوسی راه ندادند و من دیدم که شرمناک از سرنوشت تلخ خویش ، آلوچه دهان زده را از جیبش در آورد و به نیش کشید. آخر او گر بود و صدای سازش هم ، شاید که گوش خراش !!!
این آستانه سال نو بود
درست مثل هر بار دیگر
درست همانطور که نباید باشد
شادی افسرده بود و ایمان سست !
رستم خمار بود و پیمان شکسته !
و من که همچنان راه زیادی داشتم تا پیاده خودم را پشت کیبورد کامپیوترم برسانم ! و این جمله را به خاطر آورم که کسی می گفت : این که عید نیست ، عیب است!!!!

Advertisements

فردوسی پور رییس جمهور می شود!؟


از هفته گذشته تا امروز که پست «فرجام درافتادن با فوتبال دولتی» را نوشتم ، کارهای و مشغله های گوناگون آزارم دادند . خوب دقت کنید که چه گفتم ! آزار
به قول هادی عزیز مصاحب و همکلام این روزهایم صراحتی هم نیست که یک «نه » بگویی و خودت را خلاص کنی از شر این همه قید و بند….
دیشب این عادل فردوسی پور بود که شاد و خندان به خود می بالید و افتخار می کرد به این همه مردمی که از او پشتیبانی کردند. خلاصه اینکه عادل خان پیروز ماجرا شد و گرده سازمان تربیت بدنی را به خاک نشاند تا دیگر کسی هوس نکند با علایق خلق الله شوخی کند …
اتفاقات دیگری هم در هفته ای که گذشت روی داد که مهم بوده و هستند ، اما بر ما مجالی دست نداد تا از آنها بنویسیم و خلاصه اینکه همه چیز دست به دست هم داد تا عادل فردوسی پور از سه شنبه پیش تا این سه شنبه میهمان وبگاه ما باشد.
ذکر یک نکته اما واجب است .
دیشب که او در فخر خود غوطه می خورد و به راستی هم که مستحق این فخر بود ، داشتم فکر می کردم ، خدا کند به رسم ایران ما که هیچ چیز سر جای خودش نیست ، عادل فردوسی پور – گزارشگر توانا و کاربلد – به خاطر وجود این پایگاه مردمی ، یکوقت هوس ریاست جمهوری به سرش نزند !!!!!! شاید هم نمایندگی مجلس …
خلاصه اینکه با دو میلیون اس ام اس هم کسی را نباید هول بر دارد .
ای کاش در کشور ما اوج گرفتن آدم ها سودای قدرت را بیدار نمی کرد
همین ….

فرجام در افتادن با فوتبال دولتی !!!

عادل فردوسی پور

عادل فردوسی پور

مسعود رفیعی طالقانی

 دوشنبه شب بود که محمد صالح علا که خودش یکی از توانا ترین مجری های تلویزیونی است ، در لحظات واپسین برنامه جذاب دو قدم مانده به صبح ، اجرای آن شب برنامه را به عادل فردوسی پور تقدیم کرد تا با همکار «کاربلد» خود ابراز دوستی و صمیمیتی دوباره کند و به آقایان سازمان تربیت بدنی بفهماند که این کار معنا دار او به نمایندگی از افکاری است که آدمها و چهره های شفاف و تاثیرگذار را بیش از صاحبان قدرت دوست می دارند.
فردوسی پور خبرنگار و گزارشگر که مدام به دنبال سوژه گشته است در حالی این روزها خود به مهمترین سوژه رسانه های کشور تبدیل شده که اخبار منتشر شده مربوط به او با اخبار انتخابات ریاست جمهوری پهلو به پهلو می زند و آرام آرام و در اثر اشتباه خود دولتی ها تبدیل به مستمسکی بر علیه دولت نهم شده است.
فردوسی پور حالا دیگر در ایران شهرتی قابل ملاحظه دارد که به قول یکی از دوستان شاید بیشتر از شهرت باراک اوباما باشد.
اما دلیل اتفاقات روی داده برای این گزارشگر توانا چیست؟
درست از همان روزهای اول که عادل فردوسی پور بر صحنه برنامه نود حاضر شد تا چهره تودر توی فوتبال کشور را صیقلی دهد و آن را به رخ افکار عمومی بکشد ، می شد حدس زد که روزی روزگاری فرا خواهد رسید که مسئولان فوتبال او را برنتابند و خاطرش را بیازارند.
آنهم مسئولانی از جنس آقای علی آبادی که پادشاهی ی مجزایی در این سازمان به وجود آورده و برای خود حکومتی مستقل دارد! هیچ قدرتی هم جلودارش نیست.
از خاطر هیچ کس نرفته است که علی آبادی پس از مسابقات المپیک پکن با آن افتضاح تاریخی هم ، چهره حق به جانب خود را حفظ کرده بود و این خصلت این مردان است تا با اعتماد به نفسی مثال زدنی دیگران را درس عبرتی آموزنده باشند.
حالا اما عادل فردوسی پور که در تمام سالهای اجرای برنامه نود به خوبی همه مسائل فوتبال ایران را تا حد توان و تا مرز امکان واکاوی و شفاف کرده بود، در تنگنای ایجاد شده از سوی سازمان تربیت بدنی گرفتارآمده است . این سازمان به تمام چهره های ورزشی دستور اکید داده که برای حضور در برنامه نود نیاز به اخذ مجوز از شخص رییس سازمان دارند و این جریان نیز طبق دستوری به صدا و سیما باید از افکار عمومی پنهان نگاه داشته شود.
کار از این حرفها هم گذشته و در برنامه دوشنبه شب نود دستهای غیبی سیستم پیام کوتاه این برنامه را نیز برای دقایقی قطع کرده اند تا مانع از رسیدن پیامکهایی شوند که حامل پیام دوستی و علاقه به عادل فردوسی پور و برنامه اش بوده است.
چرا ؟
چرا ؟؟
چرا؟؟؟
آخر کجا نوشته است که انتقاد از سازمان تربیت بدنی جرم است؟
آخر کجا نوشته است که انتقاد از این سازمان توسط عادل فردوسی پور چهره دولت نهم در انتخابات آتی را مخدوش می کند؟!
دولتی که با انتقاد یک مجری چهره در هم کشد که باید در خود تجدید نظر کند .
آقایان شما که گفته بودید ورزش این کشور کاری به سیاستش ندارد . پس چه شد آن حرفها ؟؟؟
ای کاش قدری چشم باز می کردند و می دیدند که انجام این کارها نه تنها برایشان مفید نیست بلکه ضررهای جبران ناپذیری نیز دارد . اگر قبول ندارید نگاه کنید که عادل فردوسی پور این روزها در صدر اخبار رسانه های گوناگون است.
فردوسی پوری که در ویکی پدیا درباره اش نوشته شده است: بیش از ۱۰ سال از اولین برنامه نود می‌گذرد و این برنامه با وجود گذشت زمان هنوز هم بسیار پر مخاطب است و با به چالش کشیدن مربی‌ها و داوران همراه است و تقریبا همه علاقه‌مندان به فوتبال این برنامه را دنبال می‌کنند . برنامه نود نقش موثری در جامعه فوتبال کشور داشته‌است.

فضايي كه نيست!!!

ندا فضلي

ندا فضلي

دوست و همكار هنرمند و روزنامه نگارم ، ندا فضلي به تازگي ساخت فيلمي را به پايان رسانده است كه اگر چه در زمانه ما موضوع آن در محاكم قضايي خطا و در جامعه اكراه برانگيز است اما از ضرورت اشاره به موضوعي چنان خاص نيز، نمي توان گذشت.
مستند بي هويت به موضوع افراد دو جنسي (هموسكشوال ) اشاره دارد كه با پرداختي درخور مي كوشد تا جامعه را درباره اين افراد آگاهي بخشد و به رسم ساير آثار روشنفكري مدرن تاثيري مانا در افكار عمومي بگذارد.
با تمام اين حرفها و چنانكه ديدگاه من اين است كه اين مستند بايد به سرعت مجوز پخش و نمايش بگيرد و ديده شود ، سازنده اش نظري چنين ندارد و اين درست همان خودسانسوري است كه گريبانگير اهالي فرهنگ و مطبوعات شده است.
فضلي نيز همچون ساير مستندسازان اجتماعي كه موضوعات تلخ اما واقعي جامعه را مورد اشاره قرار مي دهند در صدد است تا اثر خود را به جشنواره هايي ارسال كند كه آن سوي مرزها ، مخاطبان سينما را به خود درگير كرده اند و صد البته به همان ميزان كه محملي براي نمايش آثار فيلمسازان ساير كشورها به حساب مي آيند ، مي توانند جايگاهي باشند براي اثبات وجود تنگناهاي فرهنگي در كشورهاي مورد اشاره.
فضلي از آن حيث كه روزنامه نگار است و شايد بيشتر از ساير فيلمسازان خطوط قرمز و مميزها را مي شناسد ، به خوبي توانسته اثري را خلق كند كه نمايش آن حتي از تلويزيون دولتي ايران نيز چندان نشدني نباشد . او به اصل موضوع اشاره كرده وبا بهره گيري از دانش و تخصص روانشناسي واقعيت آن را مورد بررسي قرار داده است . نه آنكه هوچي گري راه انداخته باشد تا از آن رهگذر به جايگاهي برسد و خود را روشنفكر عاصي جلوه دهد.
بي هويت در نمايي دفاعيه اي در اثبات پيشينه اخلاق مدار ايرانيان نيز هست.
اين مستند و موضوع مورد اشاره اش بدون شك اگر حساسيت هاي كمتري را نسبت به كاري همچون فقر و فحشاي ده نمكي برانگيخته نكند ، حساسيت برانگيز تر از آن نيز نخواهد بود! حال آنكه فقر و فحشا و نمونه هاي مشابه اش در گستره اي ايدئولوژيك و با اهداف نسبتا سياسي ساخته شدند و بي هويت از اين وادي به دور است.
در اين شرايط تنها مي شود ازمسئولان فرهنگي كشور پرسيد كه چرا همچنان فضاي تنفس براي بيان كنندگان واقعيت را تنگ و بسته نگاه مي دارند؟؟؟
آيا اين كار بر اساس قانون جاذبه ذهن منجر به برآمدن حرفها از مناظري ديگر نمي شود؟

دولت؛ پاسخگو يا پرسشگر؟؟؟؟

مسعود رفيعي طالقاني
رپرهاي ايراني

با تمام احترامي كه براي مطبوعات قائلم و هر نشريه اي – حتي نشريات زرد و آنها كه نظري مخالف نظرات ما را دارند – را يك تريبون براي رواج انديشه اي مي دانم كه عده اي مخاطب مشتاق دارد، اما از بد روزگار نشريه اي به دستم رسيد كه چندان هم بي سر و صدا نيست و جماعت مشتاقي را به پرداخت بهايي دو هزار توماني وامي دارد تا از احوالات سوپر استار هاي سينما با خبر شوند و دلي خوش كنند !بگذريم از اين كه اين نشريه چيست و چه مي كند ، چه موضوع نوشته هم اين نيست و اين نوشتار كوتاه سخني ديگر را به بيان نشسته است .
گزارشي در آن نشريه بود تحت عنوان » دستگيري رپرهاي معروف ايراني» كه به وضعيت رپرها با ذكر نام و لقب پرداخته و ضمن اشاره به دستگيري عده اي از آنها توسط پليس مفاسد اجتماعي! احوالات هر يك را نيز بررسي كرده بود .
اما آنچه توجه من را به اين گزارش جلب كرد نحوه نگارش آن و جهت گيري نويسنده مطلب در خصوص رفتار فردي رپرها بود . به عنوان مثال نويسنده اين گزارش از خواننده جواني به نام «ياس » نام برده بود و ضمن اشاره به سبك آثار وي كه معضلات اجتماعي را هدف قرار داده است تاكيد كرده بود كه او خود اعتياد شديد دارد !
اين گزارش در ادامه رواج استفاده از كلمات ركيك در اكثر آثار موسيقي زيرزميني را نخستين انحراف اين گروه هاي موسيقي درعمل به رسالت اجتماعي شان بيان كرده و رسالتي خيالي را براي آنها متصورشده بود .
من در اين جا چند سئوال دارم كه پاسخ به آنها ضروري است و شايد اين موضوع مباحثه اي باشد كه با دوستان وخوانندگان گرامي مطرح مي كنم.
نخست اينكه چرا ما بر هر حركت اجتماعي كه در جامعه پديدار مي شود رسالتي را متصوريم كه بايد به سرانجامي روشن رهنمون باشد ؟ حال آنكه هر يك از اين اصطلاحات به كار رفته خود مفهومي گسترده هستند و نه در مجالي اندك قابل بررسي .
اما بر فرض اينكه هر حركت اجتماعي در قالب نهضتي مدون تعريف يابد ، هيچ گاه حق آن نيست كه با انگاره هاي ايدئولوژيك ما تخريب شود . سئوال اينجاست كه ما چه حقي داريم تا استفاده از الفاظ ركيك در اشعار مورد استفاده در موزيك هاي رپ را نشانه اي از عدول در رسالت بدانيم !
شايد اين نيز خود رسالتي است كه بر افرادي مفروض گشته است .هر چند كه امكان دارد عده اي بگويند اين چه رسالتي مي تواند باشد؟!
برداشت ، تفسير و نقدهايي اينگونه كه چيزي جز لقمه اي نان ، پشتوانه آنها نيست بدون شك من را به ياد همان اعتقاداتي مي اندازد كه تظاهر به آنها در جامعه ايراني ، راه را بر گسترش ريا گشوده است.
فلاني رد صلاحيت مي شود ، چون اعتقاد به دين ندارد ! اين را ما از كجا مي دانيم معلوم نيست !؟ فلاني طاغوتي است چون كراوات مي زند ! فلاني اين كاره است چون يقه پيراهنش را گشوده است ! و قس عليهذا…
ما كه مسئول تعيين رسالت ديگران نيستيم .
بر فرض اين هم كه خود را بر بلنداي تفكر و تفسير بدانيم ، هيچ گاه نمي شود رسالت جنبشهاي اجتماعي را با آموزه هاي ايدئولوژيكي تعريف كرد و يا حتي به نقد كشيد .
نكته ديگر اينكه چه قانون نوشته اي وجود دارد تا همه آدمها كه كاستي هاي جامعه را فرياد مي كنند خود نماد و سمبلي از برتري و والايي باشند و اگر نيستند سكوت را بر هر ديگري ترجيح دهند. اينگونه اگر باشد، هيچ منتقدي نخواهد ماند و همه بايد سكوتي ابدي اختيار كنند ، چرا كه كاستي و نقص جوي جداناپذير از زيست انسان است.
گزارشگري كه خواننده اي جوان را كه اكثر آثارش به نحوي گويا بر بيان كاستي هاي اجتماعي با زباني امروزين تاكيد دارند ، معتاد و در نتيجه ياوه گو قلمداد مي كند ، خود نيك مي داند كه پر ازكاستي است و نمي تواند خود را اجل از ديگران بداند . ذكر همه اين نكات البته منوط بر آن است كه نوشتار مورد اشاره عاري از تهمت و انگ هايي باشد كه در جامعه ايراني براي انزواي افراد ، ابزاري مورد استفاده و البته پر اقبال شده است!
همه اينها را به كناري اگر بگذاريم ، در مثل هاي ديني مگر نيست كه مسيح بزرگ در چمع يارانش كه سگي مرده را تقبيح مي كردند بر دندان هاي سپيد آن سگ دل خوش داشت و رهنمود كرد كه زشتي ها را هيچ گاه نبايد فرياد سركوفت زد . حال اگر در عملكرد خودجوش عده اي كه بي هيچ پشتوانه اي جنبشي فراگير و تاثير گذار ايجاد كرده اند خطايي ديده مي شود ، شايسته تقبيح نيست.
پس چه اراده اي پشت اين ماجرا قرار دارد كه حتي آموزه هاي ديني را نيز به سود خود مصادره كرده و ناديده مي انگارد .
سئوال ديگر اينجاست كه مگر مسئولان فرهنگي كشور براي آنچه موسيقي زير زميني خوانده مي شود ، سرمايه اي گذارده اند تا به فكر برداشتي دلخواه و مطلوب از آن باشند ؟
رواج اين انديشه كه حمايتهاي دولتي حتي در عرصه فرهنگي ، بردگي و عدم استقلال فكري توليدكنندگان را به همراه مي آورد ، اين روزها در نسل كنوني به مرز هشدار رسيده است و مخاطبان با ديدن آثاري نظير مرگ تدريجي يك رويا ساخته فريدون جيراني از تلويزيون ، بر اين انديشه مهر تاكيد نيز كوفته اند .
ما به هيچ رو حق نداريم تا درباره جهت گيري و فرجام آنچه بر آن سرمايه گذاري فكري و اعتباري نكرده ايم ، سخني به گزاف بگوييم .
وظيفه دولت پاسخگويي به نيازها است و نه پرسشگري درباره آنچه قرار است توليد شود. به اين معنا كه اگر هيچ سرمايه گذاري اي در بخش توليدات فرهنگي نشود بهتر از آن است كه سرمايه گذاري اي صورت گيرد و فرجامي دلخواه مقامات از آن مطلوب باشد . اينجاست كه استقلال راي و انديشه توليدگران فرهنگي نابود مي شود و همه چيز بوي ريا و سفارش مي گيرد . آرمانها به كنجي رانده مي شوند و خواسته هاي عده اي از صاحبان ثروت در اولويت قرار مي گيرد.
دولت پاسخگو ، پرسشگر مي شود ! و سرمايه گذاري فرهنگي به سرمايه گذاري براي ايجاد فرهنگي دلخواه مبدل مي گردد .
اين هشدار جدي است.
قسمتي متن اشعار اجرا شده توسط گروه موسيقي كيوسك ؛

آدما كلا دو دستن
يا مثل منن يا نيستن!

……………………….
علم برده پوله
پول تو دست زوره
پول و زور دنيا رو مي گردونه!

اي پرونده هاي لعنتي!!!

href=»http://i39.tinypic.com/162767t.jpg»>پرونده

دوستان صاحب نظر ، پر عمل و البته بعضا بي عملي مثل من – زبونم لال يه وقت با اون عمل اشتباه نشه ها! – حتما جديدترين اظهار نظر مشاور زنان استانداري تهران را به گوش موش شنيده اند.
و اين تنها يك بار تكرار است براي خودم كه بدانم و سخت مشعوف باشم از داشتن چنين مشاور استانداري ! آن هم از نوع زنانش كه نه خواهان حقوق برابر است و نه كمپيني و نه هزار عيني ديگر . اي بسا از طرفداران خدوم لايحه حمايت از خانواده نيز بوده باشد ! نمايندگانو اعلم!!!
سركار قندفروش كه كسبشان پررونق باد ! در تازه ترين اظهار نظر خود – البته من قديم تر نام ايشان را هم نشنيده بودم ! كه البته لعنت بر من بي خبر !!! – گفته اند ، يا به عبارت ژورناليستي تر تاكيد كرده اند كه يك سوم زنان مطلقه در كوتاهترين زمان ممكن از خود پرونده اي به جا گذاشته اند به شرح زير:
1- فساد اخلاقي
2- فساد اخلاقي
3- فساد اخلاقي
4- باز هم فساد اخلاقي
و قس عليهذا
خلاصه اينكه يك پرونده اي دست و پا كرده اند ديگر
اينجا – همين فرسنگ! رو مي گم ها يه وقت با جاي ديگه اشتباه نشه – هم كه مي دانيد پرونده داشتن خود گناهي نابخشودني است! حالا خواهي پرونده ات در دبيرستان محلتان باشد و يا در حالت بدبينانه ، گورستان!! خلاصه بد است .
بگذريم
بي مقدمه !!! ذكر نكاتي چند درباره افاضات سركار مشاور كه اصلا نمي دانم فلسفه وجودشان در استانداري به چه كار مي آيد ، در حد رفع …. ضروري است:
اول ؛ آخه بانوان گرامي نانتان كم بود، آبتان كم بود ، تازه از موضوع كمپين و اين حرفها فارغ شده بوديد ، تشكيل پرونده جديد واسه چي ؟ شما هم يه چيزي تون ميشه ها !!!
دوم ؛ مگه قرار نيست كسي بارشو رو دوش كسي نزاره ، شما نمي گيد سنگيني اين پرونده ها رو دوش بعضي ها ، باعث ايجاد درد و تورم – منظور همان ورم است – و از اين مسائل جانبي خواهد شد . آخه بابا پماد پيروكسيكام گرونه و به شدت مشمول تورم . البته نه مثل مسكن و ساير چيزهاي ديگه ها !!!
سوم؛ حالا همه اين كارارو كردين . چرا آخه از اول ازدواج كرديد كه بعد بشيد مطلقه ؟ كه اين طوري حرص همه رو در بيارين !؟ ها ؟ پرونده داشتن قبل از ازدواج هم ممكنه به خدا . اصلا اين قضيه بد جا افتاده بايد يه فكري به حالش بشه !!! اين جشن مطلع عشقم اشتباهي بود جدي نگيريد !!!
چهارم ؛ بزاريد اين يكي رو ديگه نگم !!!!
خلاصه اينكه من از جانب همه زنان مطلقه و غير مطلقه ، در شرف ازدواج ، نسبتا طلاق گرفته و كمي تا قسمتي عاشق ، روم به ديوار ترشيده و سايرين از سركار مشاور عذر خواهي مي كنم و يقينا قول مي دهم اگر چه احتمال تكرار و ازدياد پرونده ها زياده – ديگه تكرار نميشه ، اما خواهشا شما حرص نخوريد ببينيم آخرش چي ميشه ؟ يعني بالاخره اينا تصميم مي گيرن دست از آنچه آزادي خوانده مي شود بردارند يا نه ؟<a

دريا كه نيست ، یک ماهي غنيمت است

كودك فقير

كودك فقير

مسعود رفيعي طالقاني

امشب داشتم به فقر فكر مي كردم . همچنان كه آرام آرام راه مي رفتم و مي كوشيدم تا بر خط افكارم سه راهي باز كنم تا مكاني ديگر را بازيابد.
به فقر كه نه ، شايد به فقرا .
آنان كه مي گويند بر زير خطي هستند زيرتر از افكار ما.
آنها كه وزير رفاه هم، از بردن نامشان در هراس است . همين چند وقت پيش بود كه آقاي مصري مي گفت اگر بگوييم چند نفر زير خط فقر زندگي مي كنند ، تقريبا گناهي نابخشودني مرتكب شده ايم ! چه آن آدمها ، عزت خود را فراموش مي كنند.
همان عزتي كه به خاطر داشتنش تا امروز نه دزد شده اند ، نه قاتل و نه فاحشه !!! عزتمند بوده اند و با همين عزت ، سر بر بالين نهاده اند . شايد كه عزت، هم نان شبشان بوده است و هم تمام دارايي شان.
به اين چيزها كه فكر نمي كردم . تنها به فقرا ….
بعد هي مدام چيزي در سرم مي چرخيد كه شايد ، دموكراسي بود ، حقوق برابر بود ، توزيع عدالت بود، تامين اجتماعي بود و هزار اصطلاح ديگر
من اما داشتم با مدلي ديگر به آنها فكر مي كردم. دوست داشتم كه همين حالا يكي را فقيرتر از خودم بيابم و تنها اسكناسي را كه در جيبم بود به او بدهم و بگويم برو برادر خوش باش….
اما بعد انديشيدم كه در سايه فكر كردن به فقرا با اين مدل ، دردي از آنها درمان نمي شود . يعني گاهي كه قصد داشته باشي كه به آنها ترحم كني . از ته دل برايشان آهي بكشي و شايد هم شبنم اشكي از گوشه چشم براني ….
فكر كردم اينگونه آنها را فقير تر مي كنم و سفره شان را خالي تر از هميشه
از قديم گفته اند كه نبايد به كسي ماهي داد كه ماهيگيري خوش تر است .
زنگي در سرم نواخت !!!
چرا بايد به فقرا ترحم كنم ؟ چرا؟
مگر نه اين است كه ترحم ما را دريوزه مي كند و هيچ گاه روي پايمان بازنميگرديم ؟
اين درست است و شكي در آن نيست…
پس بايد انديشه اي دوباره كرد
تمام فرياد هاي دموكراسي و حقوق برابر ما اما هيچ گاه براي فقرا ناني به ارمغان نياورده است و ارابه هاي سر رسيده از آن سوي جهان ( شاملو ) هيچ وقت نان گرمي به سوغات نياورده اند!
ماهيگيري را هم فراموش كن!
چه آنكه دريايي نمانده است !
بس تنها دعا مي كنم كه ؛ فقيري بيش از اين فقير مباد!!!!!!!
سرم را كه بالا آوردم كسي را ديدم كه مي گفت : آقا براي خدا كمكم كن!
و من ،
تنها اسكناسم را به او بخشيدم……..
و رفتم كه
راه بسيار طولاني بود و من پولي نداشتم كه نان مرد مسافر كش كنم ………………[