وبگاه فرسنگ

اين وبگاه تا اطلاعات ثانوي روزه سكوت است

و اين منم!!!

مسعود رفيعي طالقاني

مسعود رفيعي طالقاني

ديده ايد گاهي نمي شود آدميزاده از حس خود بگويد و آنچه را كه بر او مي رود. درست همان زمان است كه اگر طالب خلاصي باشيم حاضريم تا كوهي را به سوزني متلاشي كنيم اما از درون خود چيزي به زبان نياوريم ، كه باز گفتن احساس آدمي ، كاري است به مراتب دشوار تر از هر كار ديگر .
براي من كه اينچنين ام اين روزها ، تنها يك راه فرار هست !
خيابان گردي و پرسه هاي شبانه در كوچه پس كوچه هاي شهر.
شهري كه نامي چنين به پيشاني دارد : تهران ؛ شهري كه گرچه هولناك است اما دوستش هم مي شود داشت .
چه زيباست خطوط درهم و پيچ در پيچ پياده روها و چه زيباتر از آن ، تنهايي در ميان هزار خط و رنگ و پيچ و آوا .
چراغهاي راهنمايي كه بيهوده رنگ مي بازند .
نيمكتهاي خالي وسط بلوار كه نه انگار كه تا ساعتي پيش ، تنها گوش شنواي كلنجار دو انسان خسته و از پا افتاده بوده اند .
آسفالتهاي سرد بي آنكه دردي را بر پيكر خود تحمل كنند .
ته سيگار روي زمين كه آخرين دم عمر را به كامي از حسرت بدل گشته است …
و نور چراغ شب خواب از پشت پنجره كه چيزي جز يك كشاكش را به ياد نمي آورد و البته در بستري…..
اين تصوير يك باره شهر من است .
و همين تصاويرند كه با احساس آدم ، بازي مي كنند و بيرحمانه تو را از آنچه بدان انديشه داشتي ، دور و گريزان .
قدري كه آرام تر مي شوي و همه چيز هم آرام و آسوده ، اين تويي كه دوباره پر از احساسي و تازه مي زني زير آواز كه :
اي مفتي شهر از تو بيدارتريم
مستيم اگرچه هشيارتريم
و ……
آه اين زندگي چه رنگ بازي مي كند با ما و چه بازي است اين ؟!
مي روي و مي آيد ….
بي خود كه مي شوي همان جا ايستگاه زندگي است در نهانخانه هر آن چه ، تو را از احساس پر كرده است.
همين جا بود كه صبح ديروز كودك ترازويي را ، با دفتر مشقي بي حاصل، به خويش چهارميخ كرده بود !
همين جا بود كه پيرمرد تنها، به ادرار خود كه از پاچه شلوارش به زمين مي ريخت مي نگريست و اشكي كه از گونه اش روان بود به يادگاران روزهاي جواني.
همين جا ، نه ، كمي آنطرف تر بود كه دختر نوجوان با شور و حرارتي مثال زدني از پسري شانزده ساله حرف مي زد كه صبح همان روز او را با چشمي تازه نگريسته بود !
اينجا بود كه زن فاحشه انتظار نان پاره اي مي كشيد كه بر چهار چرخي مدرن و در جيبهاي مردي با احترام حمل مي شود تا در پاس شبي ، كيف خالي اش را رونقي دوباره بخشد و شايد كه كودكي را ارمغاني از دنيايي ديگر باشد ، شايد هم هديه اي از پاپا نوئل در شب كريسمس….
آري همين جا بود ،‌همين جا كه من ايستاده ام !!!!!
همين جا كه صبح ديروز و در سوز گداكشي تلخ ، كه تنها رنگ زمستان بي بركت است ، صفي از آدمها را صحبت از نان و بنزين سهميه اي و پول نفت و طرح تحول بود و هزار اميد كه در هوا موج مي زد …
ترازو و ادرار و پسر شانزده ساله و كيف خالي و موج آدمها و اين شهر يكپارچه تنهايي ….
از كدام احساس بگويم كه زندگي رنگ بيرنگي به خويش دارد ! حال آنكه رنگهاي ذهن من همه خشكيده اند و آبي نيست كه آنان را دوباره زنده كند و نه مسيحي ….
موهايم از پيشاني به عقب مي رود و فرق سرم نيز دارد آرام آرام كم پشت مي شود . معده ام مدتهاست كه مي سوزد و كمرم …..
آن را كه ديگر نگو ! به توصيه پزشك استراحتي مطلق مي طلبد.
پدرم بيمار است ماهها و مادرم روي تخت بيمارستان ، پرستاري را طلب مي كند كه تنها و تنها سالي يك روز را به نام خويش مي داند و بس.
وبرادرم كه موتور سواري را در روزهاي بيكاري بيش از هر زمان ديگر آموخته است و به هر چهار راهي كه مي رسد هراس از آن دارد كه تنها اسباب سرگرمي را بر پشت نيساني با علامت پليس ببيند!
و بقيه كه سرشان در لاك زندگي است….
از كدام احساس بگويم؟!
كدام!
و اينجاست كه همه چيز بي معناست
كه گفته است كه من
آخرين بازمانده فرزانگان زمينم!!!!

Advertisements

11 دیدگاه»

  هادی رفیعی wrote @

درود بر آخرين بازمانده فرزانگان زمين!!!!

این همه را گفتی..
آیا این زندگی شخصی تو بود؟ یا تصویری از زندگی که می توانی در خود ببینی…
به هر حال با تمام احساست که همراه شدم ( البته چند خطی) به یادم آمد که تو را می شناسم..
و شاید احساسات خودم را..

احساسات جاری.. شیره ی درختی است که از تنه اش خارج می شود و هر کسی به اندازه ی خود از آن بهره می برد..

بدرود

  پویا نعمت‌الهی wrote @

دلم براي خودم تنگ مي‌شود گاهي

و اين زمانه چه دلسنگ مي‌شود گاهي

تمام واقعيت‌هاي تلخ زندگيم

درون گوش دلم زنگ مي‌شود گاهي

و با وجود پدافند احتياطاتم

هنوز پاي دلم لنگ مي‌شود گاهي

و دست‌هاي فريبنده رفيقانم

شبيه پنجه خرچنگ مي‌شود گاهي

فقط سكوت قدم‌هاي نرم تنهايي

براي رقص من آهنگ مي‌شود گاهي

و حرف‌هاي دروغي كه خوب مي‌فهمم

براي خر شدنم رنگ مي‌شود گاهي

ميان آينه و آب و بغض سنگينم

سر شكستن من جنگ مي‌شود گاهي

شب تولد من ياد خواهرم هم نيست

چه زود حافظه‌ها هنگ مي‌شود گاهي

اگرچه من متولد شدم همين ديروز

دلم براي خودم تنگ مي‌شود گاهي

مسعود جان. حالا نگفتی چرا این عکس، این‌قدر سورئالیستی‌یه؟

  مهسا wrote @

خیلی وقت است زندگی با تمام رنگهایش رو به سپیدی می رود… رو به سایه روشن ها … رو به بی حسی…
و من تمام احساسم را پشت خیلی چیز ها پنهان کرده ام و کلمه به کلمه حرفهایم را خورده ام و مانده ام حیران در میان همین کوچه ها در میان همین مردمی که می آیند و می روند…

  مریم اسحاقی wrote @

همین جا که حالا ما ایستاده ایم ، هر روز و هر ثانیه شاهد دردی است…
در میان همین کندوها… روی همین نیمکت ها
در نهانی این لحظه ها و تلخی ایام ولی هر لحظه شهدی نو ارمغانت می آورد دوست.

  پویا نعمت‌الهی wrote @

سلام
تلفن من
5328 – 343 – 0912
پويا نعمت اللهي
مثل اين كه اين جا امكان پيام خصوصي وجود ندارد
همين جا گذاشتم

  فرزانه مهران wrote @

يكي درد مي كشد/يكي درد را مي بيند/يكي درد را درمان مي كند
دست به دست هم اگر دهيم..درمانگري تنها چاره ي ماست..اگرچه بغض هماره گلوگاه را خنجر باشد..قلمتان خيلي اشناست ..يك دل را اگر حتي مرهم نهي..تكراري ترين دردها هم..مرهم مي شوند برايمان.

  اسماعیل آزادی wrote @

درود
پاینده باشید
بدرود

  (بهانه ها) wrote @

دوباره سلام راستش من فکر میکردم از اول وبلاگ منو با این ذهنیت دنبال کردی که مال خانوم فرهادیه. گرچه ایشون بواسطه دوستی ده دوازده ساله ای که با هم داریم بسیار برای من عزیزه…. به هر حال ببخشید. در مورد مطلبت هم، تصویرت به چیزی که من تصور میکردم شبیه نیست… اصلاً … حتمن که درونت هم خیلی خیلی بهتر از تصور منه.

  علي اكبر ناطقي ثابت wrote @

درود
قدم شما روي چشم ما
اصلا جريان چي بود كه اينو گفتي؟!
ترسوييش ديگه براي چي بود؟!
بعد از مدت‌ها اومدي، تازه طلبكارم هستي!!
در ضمن درگير امتحانات اين ترم آخريم. از يه طرفم فوق ليسانس؛ حالا خودت حساب كن ديگه.
قصد داشتم فراغت كه پيدا كردم حالي ازت بگيرم. يكي از دوستامم الان تهرانه كه حتي نتونستم حال اونم بپرسم. سرطان گرفته. باورت ميشه؟! سرطان!

از آدرس سايتا ممنون!
مي‌ترسي چيزي براي انتشار داشته باشم تو رو در بايستي بموني!!

عكستو سيويدم! باشد تا حالي بكنيم(منظورم گپ و گفته!) در تنهايي با چنين تصويري.

  سعيده wrote @

سلام..
ممنون از حضور سبزتون
من فكر مي كنم كه اگرچه گفتيد نمي نوانيد به راحتي احساستون رو بگيد ولي اينطور كه من خوندم خيلي خوب بيانش كرديد.
موفق باشيد

  يوزارسيف wrote @

چگونه یک حدیث انیشتین را شگفت زده کرد.

«آلبرت اینشتین» فیزیكدان بزرگ معاصر، در آخرین رساله‌علمی خود با عنوان «دی اركلارونگ Die Erklarung» (به معنای بیانیه) كه در سال 1954 در آمریكا و به زبان آلمانی نوشت، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را كامل‌ترین ومعقول‌ترین دین دانسته است.
این رساله در حقیقت همان نامه‌نگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی است. اینشتین در این رساله «نظریه نسبیت» خود را با آیاتی از قرآن كریم و احادیثی از كتاب‌های شریف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است كه هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی‌شود و تنها این مذهب شیعه است كه احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اكثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.
یكی از این حدیث‌ها حدیثی است كه علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اكرم (ص) نقل می‌كند كه: «هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارك پیامبر به ظرف آبی می‌خورد و آن ظرف واژگون می‌شود. اما پس از اینكه پیامبر اكرم(ص) از معراج جسمانی باز می‌گردند مشاهده می‌كنند كه پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است».
اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه «نسبیت زمان» دانسته و شرح فیزیكی مفصلی بر آن می‌نویسد. اینشتین همچنین در این رساله «معاد جسمانی» را از راه فیزیكی اثبات می‌كند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عكس فرمول معروف «نسبیت ماده و انرژی» می‌داند: E = M.C2 >> M = E /C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره می‌تواند عینا به تبدیل به ماده و زنده شود.
اینشتین در این كتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ «بروجردی بزرگ» یاد كرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ «حسابی عزیز» یاد كرده است.
اصل نسخه این رساله اكنون به لحاظ مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری می‌شود.
این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با كمك یكی از اعضاء شركت اتومبیل‌سازی بنز و به بهای 3 میلیون دلار از یك عتیقه‌فروش یهودی خریداری كرد.
دستخط اینشتین در تمامی صفحات این كتابچه توسط خط‌شناسی رایانه‌ای چك شده و تأیید گشته است.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: