وبگاه فرسنگ
در یک نفسِ تازه اثرهاست، اثر شوبایگانیِزندگي
نامي ديگر براي زندگي
مسعود رفيعي طالقاني
مشتي كاغذ پاره
چند طبقه كتاب
كارتهاي ريز و درشت
دفترچه هاي تلفن
كشوهاي شلوغ و به هم ريخته
آرزوهاي دور ودراز
يك قوطي خودكار
و ذهن بيمار
اين تمام زندگي من است .
راستي يادم رفت ؛
و اين وبلاگ مسخره !!!
مي گويند دنياي مجازي، اما اين واقعي ترين دنياي ماست .
چه ساعتها را به اميدي نا معلوم صرف آن مي كنيم . صرف زندگي .
قرار است به كجا ختم شود ؟
ما به كدام بهشت رهنمونيم و يا به كدام جهنم ؟
نه اينكه بخواهم نا اميد باشم و يا اينكه شما را به اميدي تازه ، اميدوار كنم . نه ! كه مي خواهم فرياد بزنم .
كاش حد فاصل تولد تا مرگ را اين همه درد پر نمي كرد كه بعد خوانده شود ؛ زندگي !!!!
كاش زندگي نام ديگري داشت .كاش نام آن “باتلاق “بود . چه ملموس تر و چه پذيرفتني تر مي شد . چقدر راحت تر مي شد توي آن فرو رفت .
مگر نه اين است كه بايد زندگي كرد ، به هر قيمت ممكن . پس كاش نام ما نيز چيز ديگري بود .
كاش نام هر دوي ما .
انسان نه و زندگي نيز ،هرگز
حالا كه مفاهيم را نمي شود تغيير داد. بياييد نامها را از نو بسراييم.
سنگفرش
مسعود رفيعي طالقاني
امروز داشتم سلانه سلانه بر سنگفرش ها و آسفالتهاي نازيباي شهرم كه به سامان نيست قدم مي زدم . تا مرز تاول زدن پا . تا آنجا كه بفهمم زير پاي چپم چه مي گذرد و زير پاي راستم چه ؟ و تا آن لحظه كه بغضم بتركد و ديگر آدمها را نبينم.
همه افسرده بودند و كلافه . چشمها و دستهاهاشان پر بود از طعم گس خيال و توهم.
با خودم گفتم لعنت به اين زندگي سگي . لعنت.
درست سر چهار راه بود . صداي بوق پرخاشگر يك تاكسي خيالم را آزرده كرد و شايد هم معني اش اين بود كه حرف اضافي ممنوع.
ناخواسته خودم را داخل يك كتابفروشي ديدم . قفسه ها پر بود از كتابهاي گوناگون . از احسان طبري و توبه نامه تا محمد تقي جعفري و عارفانه.رضا داوري اردكاني هم در اين محفل صاحب جايگاهي بود. مرتضي آويني را هم مي شد آن پشتها ديد . حسن كچوئيان و مصطفي مستور و قس عليهذا.چشمم كه خورد به كتاب نامه هاي نادر ابراهيمي نمي دانم چه شد كه بي اختيار شدم . كتاب را برداشتم و شروع كردم به ورق زدن . و شايد اين يك تفال بود به واگويه نامه ابراهيمي .
هرگز از زندگي آنگونه سخن مگو كه گويي بدون حضور تو ، بدون كار تو ، بدون نگاه انساني تو ، بدون توان درگيري و مقاومت تو ، بدون مبارزه تو ، پافشاري تو ، سرسختي تو ، محبت تو، ايمان تو ، نفرت تو ، خشم تو ، فرياد تو و انفجار تو باز هم زندگي است .
زندگي مرده ريگ انسان نيست تا پس از انسان يا در غيابش موجوديتي عيني و مادي داشته باشد.
اينها را خواندم و ناباورانه چرخيدم . به راه خود ادامه دادم و باز هم رفتم . رفتم و رفتم . سلانه سلانه و بي آنكه باز ايستم. پيرمردي از كنارم گذشت . نگاهي سرد ميان ما رد و بدل شد.
صدايش كردم .
- آقا ، من به چيزي فكر مي كنم . زندگي چيه ؟
- زندگي
- آره . مي شه در يه جمله بهم بگيد
- به اندازه همه آدمهاي روي كره زمين زندگي وجود داره . با يك فلسفه و سياست خاص . خداحافظ
همين تمام مكالمه ما بود . پيرمرد رفت و من هم ادامه دادم . بي آنكه غيرتي باشد براي نرفتن و بازايستادن و يا جراتي براي تند تر رفتن و شايد دويدن
باز هم سلانه سلانه
و حالا نادر ابراهيمي و من و پيرمرد ، هر سه جريان داشتيم .
و آيا زندگي جز از همه چيزهايي است كه گاهي سگي مي شوند و گاهي انساني ؟