وبگاه فرسنگ

در یک نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو

فرجام در افتادن با فوتبال دولتی !!!

عادل فردوسی پور

عادل فردوسی پور

مسعود رفیعی طالقانی

 دوشنبه شب بود که محمد صالح علا که خودش یکی از توانا ترین مجری های تلویزیونی است ، در لحظات واپسین برنامه جذاب دو قدم مانده به صبح ، اجرای آن شب برنامه را به عادل فردوسی پور تقدیم کرد تا با همکار “کاربلد” خود ابراز دوستی و صمیمیتی دوباره کند و به آقایان سازمان تربیت بدنی بفهماند که این کار معنا دار او به نمایندگی از افکاری است که آدمها و چهره های شفاف و تاثیرگذار را بیش از صاحبان قدرت دوست می دارند.
فردوسی پور خبرنگار و گزارشگر که مدام به دنبال سوژه گشته است در حالی این روزها خود به مهمترین سوژه رسانه های کشور تبدیل شده که اخبار منتشر شده مربوط به او با اخبار انتخابات ریاست جمهوری پهلو به پهلو می زند و آرام آرام و در اثر اشتباه خود دولتی ها تبدیل به مستمسکی بر علیه دولت نهم شده است.
فردوسی پور حالا دیگر در ایران شهرتی قابل ملاحظه دارد که به قول یکی از دوستان شاید بیشتر از شهرت باراک اوباما باشد.
اما دلیل اتفاقات روی داده برای این گزارشگر توانا چیست؟
درست از همان روزهای اول که عادل فردوسی پور بر صحنه برنامه نود حاضر شد تا چهره تودر توی فوتبال کشور را صیقلی دهد و آن را به رخ افکار عمومی بکشد ، می شد حدس زد که روزی روزگاری فرا خواهد رسید که مسئولان فوتبال او را برنتابند و خاطرش را بیازارند.
آنهم مسئولانی از جنس آقای علی آبادی که پادشاهی ی مجزایی در این سازمان به وجود آورده و برای خود حکومتی مستقل دارد! هیچ قدرتی هم جلودارش نیست.
از خاطر هیچ کس نرفته است که علی آبادی پس از مسابقات المپیک پکن با آن افتضاح تاریخی هم ، چهره حق به جانب خود را حفظ کرده بود و این خصلت این مردان است تا با اعتماد به نفسی مثال زدنی دیگران را درس عبرتی آموزنده باشند.
حالا اما عادل فردوسی پور که در تمام سالهای اجرای برنامه نود به خوبی همه مسائل فوتبال ایران را تا حد توان و تا مرز امکان واکاوی و شفاف کرده بود، در تنگنای ایجاد شده از سوی سازمان تربیت بدنی گرفتارآمده است . این سازمان به تمام چهره های ورزشی دستور اکید داده که برای حضور در برنامه نود نیاز به اخذ مجوز از شخص رییس سازمان دارند و این جریان نیز طبق دستوری به صدا و سیما باید از افکار عمومی پنهان نگاه داشته شود.
کار از این حرفها هم گذشته و در برنامه دوشنبه شب نود دستهای غیبی سیستم پیام کوتاه این برنامه را نیز برای دقایقی قطع کرده اند تا مانع از رسیدن پیامکهایی شوند که حامل پیام دوستی و علاقه به عادل فردوسی پور و برنامه اش بوده است.
چرا ؟
چرا ؟؟
چرا؟؟؟
آخر کجا نوشته است که انتقاد از سازمان تربیت بدنی جرم است؟
آخر کجا نوشته است که انتقاد از این سازمان توسط عادل فردوسی پور چهره دولت نهم در انتخابات آتی را مخدوش می کند؟!
دولتی که با انتقاد یک مجری چهره در هم کشد که باید در خود تجدید نظر کند .
آقایان شما که گفته بودید ورزش این کشور کاری به سیاستش ندارد . پس چه شد آن حرفها ؟؟؟
ای کاش قدری چشم باز می کردند و می دیدند که انجام این کارها نه تنها برایشان مفید نیست بلکه ضررهای جبران ناپذیری نیز دارد . اگر قبول ندارید نگاه کنید که عادل فردوسی پور این روزها در صدر اخبار رسانه های گوناگون است.
فردوسی پوری که در ویکی پدیا درباره اش نوشته شده است: بیش از ۱۰ سال از اولین برنامه نود می‌گذرد و این برنامه با وجود گذشت زمان هنوز هم بسیار پر مخاطب است و با به چالش کشیدن مربی‌ها و داوران همراه است و تقریبا همه علاقه‌مندان به فوتبال این برنامه را دنبال می‌کنند . برنامه نود نقش موثری در جامعه فوتبال کشور داشته‌است.

فضايي كه نيست!!!

ندا فضلي

ندا فضلي

دوست و همكار هنرمند و روزنامه نگارم ، ندا فضلي به تازگي ساخت فيلمي را به پايان رسانده است كه اگر چه در زمانه ما موضوع آن در محاكم قضايي خطا و در جامعه اكراه برانگيز است اما از ضرورت اشاره به موضوعي چنان خاص نيز، نمي توان گذشت.
مستند بي هويت به موضوع افراد دو جنسي (هموسكشوال ) اشاره دارد كه با پرداختي درخور مي كوشد تا جامعه را درباره اين افراد آگاهي بخشد و به رسم ساير آثار روشنفكري مدرن تاثيري مانا در افكار عمومي بگذارد.
با تمام اين حرفها و چنانكه ديدگاه من اين است كه اين مستند بايد به سرعت مجوز پخش و نمايش بگيرد و ديده شود ، سازنده اش نظري چنين ندارد و اين درست همان خودسانسوري است كه گريبانگير اهالي فرهنگ و مطبوعات شده است.
فضلي نيز همچون ساير مستندسازان اجتماعي كه موضوعات تلخ اما واقعي جامعه را مورد اشاره قرار مي دهند در صدد است تا اثر خود را به جشنواره هايي ارسال كند كه آن سوي مرزها ، مخاطبان سينما را به خود درگير كرده اند و صد البته به همان ميزان كه محملي براي نمايش آثار فيلمسازان ساير كشورها به حساب مي آيند ، مي توانند جايگاهي باشند براي اثبات وجود تنگناهاي فرهنگي در كشورهاي مورد اشاره.
فضلي از آن حيث كه روزنامه نگار است و شايد بيشتر از ساير فيلمسازان خطوط قرمز و مميزها را مي شناسد ، به خوبي توانسته اثري را خلق كند كه نمايش آن حتي از تلويزيون دولتي ايران نيز چندان نشدني نباشد . او به اصل موضوع اشاره كرده وبا بهره گيري از دانش و تخصص روانشناسي واقعيت آن را مورد بررسي قرار داده است . نه آنكه هوچي گري راه انداخته باشد تا از آن رهگذر به جايگاهي برسد و خود را روشنفكر عاصي جلوه دهد.
بي هويت در نمايي دفاعيه اي در اثبات پيشينه اخلاق مدار ايرانيان نيز هست.
اين مستند و موضوع مورد اشاره اش بدون شك اگر حساسيت هاي كمتري را نسبت به كاري همچون فقر و فحشاي ده نمكي برانگيخته نكند ، حساسيت برانگيز تر از آن نيز نخواهد بود! حال آنكه فقر و فحشا و نمونه هاي مشابه اش در گستره اي ايدئولوژيك و با اهداف نسبتا سياسي ساخته شدند و بي هويت از اين وادي به دور است.
در اين شرايط تنها مي شود ازمسئولان فرهنگي كشور پرسيد كه چرا همچنان فضاي تنفس براي بيان كنندگان واقعيت را تنگ و بسته نگاه مي دارند؟؟؟
آيا اين كار بر اساس قانون جاذبه ذهن منجر به برآمدن حرفها از مناظري ديگر نمي شود؟

و اين منم!!!

مسعود رفيعي طالقاني

مسعود رفيعي طالقاني

ديده ايد گاهي نمي شود آدميزاده از حس خود بگويد و آنچه را كه بر او مي رود. درست همان زمان است كه اگر طالب خلاصي باشيم حاضريم تا كوهي را به سوزني متلاشي كنيم اما از درون خود چيزي به زبان نياوريم ، كه باز گفتن احساس آدمي ، كاري است به مراتب دشوار تر از هر كار ديگر .
براي من كه اينچنين ام اين روزها ، تنها يك راه فرار هست !
خيابان گردي و پرسه هاي شبانه در كوچه پس كوچه هاي شهر.
شهري كه نامي چنين به پيشاني دارد : تهران ؛ شهري كه گرچه هولناك است اما دوستش هم مي شود داشت .
چه زيباست خطوط درهم و پيچ در پيچ پياده روها و چه زيباتر از آن ، تنهايي در ميان هزار خط و رنگ و پيچ و آوا .
چراغهاي راهنمايي كه بيهوده رنگ مي بازند .
نيمكتهاي خالي وسط بلوار كه نه انگار كه تا ساعتي پيش ، تنها گوش شنواي كلنجار دو انسان خسته و از پا افتاده بوده اند .
آسفالتهاي سرد بي آنكه دردي را بر پيكر خود تحمل كنند .
ته سيگار روي زمين كه آخرين دم عمر را به كامي از حسرت بدل گشته است …
و نور چراغ شب خواب از پشت پنجره كه چيزي جز يك كشاكش را به ياد نمي آورد و البته در بستري…..
اين تصوير يك باره شهر من است .
و همين تصاويرند كه با احساس آدم ، بازي مي كنند و بيرحمانه تو را از آنچه بدان انديشه داشتي ، دور و گريزان .
قدري كه آرام تر مي شوي و همه چيز هم آرام و آسوده ، اين تويي كه دوباره پر از احساسي و تازه مي زني زير آواز كه :
اي مفتي شهر از تو بيدارتريم
مستيم اگرچه هشيارتريم
و ……
آه اين زندگي چه رنگ بازي مي كند با ما و چه بازي است اين ؟!
مي روي و مي آيد ….
بي خود كه مي شوي همان جا ايستگاه زندگي است در نهانخانه هر آن چه ، تو را از احساس پر كرده است.
همين جا بود كه صبح ديروز كودك ترازويي را ، با دفتر مشقي بي حاصل، به خويش چهارميخ كرده بود !
همين جا بود كه پيرمرد تنها، به ادرار خود كه از پاچه شلوارش به زمين مي ريخت مي نگريست و اشكي كه از گونه اش روان بود به يادگاران روزهاي جواني.
همين جا ، نه ، كمي آنطرف تر بود كه دختر نوجوان با شور و حرارتي مثال زدني از پسري شانزده ساله حرف مي زد كه صبح همان روز او را با چشمي تازه نگريسته بود !
اينجا بود كه زن فاحشه انتظار نان پاره اي مي كشيد كه بر چهار چرخي مدرن و در جيبهاي مردي با احترام حمل مي شود تا در پاس شبي ، كيف خالي اش را رونقي دوباره بخشد و شايد كه كودكي را ارمغاني از دنيايي ديگر باشد ، شايد هم هديه اي از پاپا نوئل در شب كريسمس….
آري همين جا بود ،‌همين جا كه من ايستاده ام !!!!!
همين جا كه صبح ديروز و در سوز گداكشي تلخ ، كه تنها رنگ زمستان بي بركت است ، صفي از آدمها را صحبت از نان و بنزين سهميه اي و پول نفت و طرح تحول بود و هزار اميد كه در هوا موج مي زد …
ترازو و ادرار و پسر شانزده ساله و كيف خالي و موج آدمها و اين شهر يكپارچه تنهايي ….
از كدام احساس بگويم كه زندگي رنگ بيرنگي به خويش دارد ! حال آنكه رنگهاي ذهن من همه خشكيده اند و آبي نيست كه آنان را دوباره زنده كند و نه مسيحي ….
موهايم از پيشاني به عقب مي رود و فرق سرم نيز دارد آرام آرام كم پشت مي شود . معده ام مدتهاست كه مي سوزد و كمرم …..
آن را كه ديگر نگو ! به توصيه پزشك استراحتي مطلق مي طلبد.
پدرم بيمار است ماهها و مادرم روي تخت بيمارستان ، پرستاري را طلب مي كند كه تنها و تنها سالي يك روز را به نام خويش مي داند و بس.
وبرادرم كه موتور سواري را در روزهاي بيكاري بيش از هر زمان ديگر آموخته است و به هر چهار راهي كه مي رسد هراس از آن دارد كه تنها اسباب سرگرمي را بر پشت نيساني با علامت پليس ببيند!
و بقيه كه سرشان در لاك زندگي است….
از كدام احساس بگويم؟!
كدام!
و اينجاست كه همه چيز بي معناست
كه گفته است كه من
آخرين بازمانده فرزانگان زمينم!!!!

نامی که از ازل بر او نهاده شد…

 

�سین سمفونی بشریت

حسین سمفونی بشریت

دولت؛ پاسخگو يا پرسشگر؟؟؟؟

مسعود رفيعي طالقاني
رپرهاي ايراني

با تمام احترامي كه براي مطبوعات قائلم و هر نشريه اي – حتي نشريات زرد و آنها كه نظري مخالف نظرات ما را دارند – را يك تريبون براي رواج انديشه اي مي دانم كه عده اي مخاطب مشتاق دارد، اما از بد روزگار نشريه اي به دستم رسيد كه چندان هم بي سر و صدا نيست و جماعت مشتاقي را به پرداخت بهايي دو هزار توماني وامي دارد تا از احوالات سوپر استار هاي سينما با خبر شوند و دلي خوش كنند !بگذريم از اين كه اين نشريه چيست و چه مي كند ، چه موضوع نوشته هم اين نيست و اين نوشتار كوتاه سخني ديگر را به بيان نشسته است .
گزارشي در آن نشريه بود تحت عنوان ” دستگيري رپرهاي معروف ايراني” كه به وضعيت رپرها با ذكر نام و لقب پرداخته و ضمن اشاره به دستگيري عده اي از آنها توسط پليس مفاسد اجتماعي! احوالات هر يك را نيز بررسي كرده بود .
اما آنچه توجه من را به اين گزارش جلب كرد نحوه نگارش آن و جهت گيري نويسنده مطلب در خصوص رفتار فردي رپرها بود . به عنوان مثال نويسنده اين گزارش از خواننده جواني به نام “ياس ” نام برده بود و ضمن اشاره به سبك آثار وي كه معضلات اجتماعي را هدف قرار داده است تاكيد كرده بود كه او خود اعتياد شديد دارد !
اين گزارش در ادامه رواج استفاده از كلمات ركيك در اكثر آثار موسيقي زيرزميني را نخستين انحراف اين گروه هاي موسيقي درعمل به رسالت اجتماعي شان بيان كرده و رسالتي خيالي را براي آنها متصورشده بود .
من در اين جا چند سئوال دارم كه پاسخ به آنها ضروري است و شايد اين موضوع مباحثه اي باشد كه با دوستان وخوانندگان گرامي مطرح مي كنم.
نخست اينكه چرا ما بر هر حركت اجتماعي كه در جامعه پديدار مي شود رسالتي را متصوريم كه بايد به سرانجامي روشن رهنمون باشد ؟ حال آنكه هر يك از اين اصطلاحات به كار رفته خود مفهومي گسترده هستند و نه در مجالي اندك قابل بررسي .
اما بر فرض اينكه هر حركت اجتماعي در قالب نهضتي مدون تعريف يابد ، هيچ گاه حق آن نيست كه با انگاره هاي ايدئولوژيك ما تخريب شود . سئوال اينجاست كه ما چه حقي داريم تا استفاده از الفاظ ركيك در اشعار مورد استفاده در موزيك هاي رپ را نشانه اي از عدول در رسالت بدانيم !
شايد اين نيز خود رسالتي است كه بر افرادي مفروض گشته است .هر چند كه امكان دارد عده اي بگويند اين چه رسالتي مي تواند باشد؟!
برداشت ، تفسير و نقدهايي اينگونه كه چيزي جز لقمه اي نان ، پشتوانه آنها نيست بدون شك من را به ياد همان اعتقاداتي مي اندازد كه تظاهر به آنها در جامعه ايراني ، راه را بر گسترش ريا گشوده است.
فلاني رد صلاحيت مي شود ، چون اعتقاد به دين ندارد ! اين را ما از كجا مي دانيم معلوم نيست !؟ فلاني طاغوتي است چون كراوات مي زند ! فلاني اين كاره است چون يقه پيراهنش را گشوده است ! و قس عليهذا…
ما كه مسئول تعيين رسالت ديگران نيستيم .
بر فرض اين هم كه خود را بر بلنداي تفكر و تفسير بدانيم ، هيچ گاه نمي شود رسالت جنبشهاي اجتماعي را با آموزه هاي ايدئولوژيكي تعريف كرد و يا حتي به نقد كشيد .
نكته ديگر اينكه چه قانون نوشته اي وجود دارد تا همه آدمها كه كاستي هاي جامعه را فرياد مي كنند خود نماد و سمبلي از برتري و والايي باشند و اگر نيستند سكوت را بر هر ديگري ترجيح دهند. اينگونه اگر باشد، هيچ منتقدي نخواهد ماند و همه بايد سكوتي ابدي اختيار كنند ، چرا كه كاستي و نقص جوي جداناپذير از زيست انسان است.
گزارشگري كه خواننده اي جوان را كه اكثر آثارش به نحوي گويا بر بيان كاستي هاي اجتماعي با زباني امروزين تاكيد دارند ، معتاد و در نتيجه ياوه گو قلمداد مي كند ، خود نيك مي داند كه پر ازكاستي است و نمي تواند خود را اجل از ديگران بداند . ذكر همه اين نكات البته منوط بر آن است كه نوشتار مورد اشاره عاري از تهمت و انگ هايي باشد كه در جامعه ايراني براي انزواي افراد ، ابزاري مورد استفاده و البته پر اقبال شده است!
همه اينها را به كناري اگر بگذاريم ، در مثل هاي ديني مگر نيست كه مسيح بزرگ در چمع يارانش كه سگي مرده را تقبيح مي كردند بر دندان هاي سپيد آن سگ دل خوش داشت و رهنمود كرد كه زشتي ها را هيچ گاه نبايد فرياد سركوفت زد . حال اگر در عملكرد خودجوش عده اي كه بي هيچ پشتوانه اي جنبشي فراگير و تاثير گذار ايجاد كرده اند خطايي ديده مي شود ، شايسته تقبيح نيست.
پس چه اراده اي پشت اين ماجرا قرار دارد كه حتي آموزه هاي ديني را نيز به سود خود مصادره كرده و ناديده مي انگارد .
سئوال ديگر اينجاست كه مگر مسئولان فرهنگي كشور براي آنچه موسيقي زير زميني خوانده مي شود ، سرمايه اي گذارده اند تا به فكر برداشتي دلخواه و مطلوب از آن باشند ؟
رواج اين انديشه كه حمايتهاي دولتي حتي در عرصه فرهنگي ، بردگي و عدم استقلال فكري توليدكنندگان را به همراه مي آورد ، اين روزها در نسل كنوني به مرز هشدار رسيده است و مخاطبان با ديدن آثاري نظير مرگ تدريجي يك رويا ساخته فريدون جيراني از تلويزيون ، بر اين انديشه مهر تاكيد نيز كوفته اند .
ما به هيچ رو حق نداريم تا درباره جهت گيري و فرجام آنچه بر آن سرمايه گذاري فكري و اعتباري نكرده ايم ، سخني به گزاف بگوييم .
وظيفه دولت پاسخگويي به نيازها است و نه پرسشگري درباره آنچه قرار است توليد شود. به اين معنا كه اگر هيچ سرمايه گذاري اي در بخش توليدات فرهنگي نشود بهتر از آن است كه سرمايه گذاري اي صورت گيرد و فرجامي دلخواه مقامات از آن مطلوب باشد . اينجاست كه استقلال راي و انديشه توليدگران فرهنگي نابود مي شود و همه چيز بوي ريا و سفارش مي گيرد . آرمانها به كنجي رانده مي شوند و خواسته هاي عده اي از صاحبان ثروت در اولويت قرار مي گيرد.
دولت پاسخگو ، پرسشگر مي شود ! و سرمايه گذاري فرهنگي به سرمايه گذاري براي ايجاد فرهنگي دلخواه مبدل مي گردد .
اين هشدار جدي است.
قسمتي متن اشعار اجرا شده توسط گروه موسيقي كيوسك ؛

آدما كلا دو دستن
يا مثل منن يا نيستن!

……………………….
علم برده پوله
پول تو دست زوره
پول و زور دنيا رو مي گردونه!

« Newer entries · Older entries »