لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری
قیصر امین پور
سلام مسعود عزیز
وبلاگت خیلی به سختی باز میشود.
بگذریم.
خیلی دلم هوای شعر کرده بود و این شعر قیصر، حسابی حالم را جا آورد.
در منتخبی از اشعار قیصر که داشتم، آن نامهی معروفش (که به پرسشهای یک نوجوان در مورد اینکه شعر چیست؛ شاعر کیست و … پاسخ داده بود)هم بود. اگر جایی لینک این مطلب را دیدی، برایم بفرست یا خبر کن.
امکان تایپ همهاش را ندارم.
ممنون و دستت درد نکند